بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم این داستان کوتاهمو بذارم اینجا نظر بدین لطفا این دفعه برام مهمه با خستگي تمام نشست رو نيمكت گوشه پارك. گرسنه اش بود. خيلي. از صب چيزي نخورده بود. از دكه ي تو پارك يه بسته بيسكويت خريده بود و نشسته بود. نيمكت خالي نبود . يه آقاهه گوشه نيمكتو گرفته بود. معلوم بود كارگره از اون كارگراي روزمزد كه اخر هر روز مزدشونو از سركارگر مي گيرن تا بتونن خورد وخوراك اون شبشونو تهيه كنن. مرد بغل دستي داشت تو صفحه ي نيازمنديهاي روزنامه دنبال چيزي مي گشت. ديگه نتونست طاقت بياره. نوار قرمز بسته ي بيسكويت رو كشيد و بازش كرد واوليشو خودش برداشت . به مرد بغل دستي اش تعارف كرد. برنداشت. اصرار كرد . يه دونه برداشت و شروع كرد به خوردن. خرت خرت.... بيسكويت رو گذاشت رو نيمكت بين خودشون. دومي رو برداشت. مرد بغل دستي سومي رو . چهارمي رو خودش برداشت. و مرد بغل دستي دونه يي بعدي بيسكويت رو. اولش تعجب كرده بود ولي بعد با خودش گفت خوب چه اشكالي داره حالا كه يكي از من گرسنه تر پدا شده ..... ولي نتونست جلو خودشو بگيره . حرص مي خورد. همين كه يه دونه از بسته برميداشت مرد بغل دستي اش ام بلافاصله يه دونه مي ذاشت تو دهنش. انگار به يه بازي تبديل شده بود. صداي خرت خرت ... بيسكويت رفته بود رو اعصابش. مشتشو گره كرد مرد بغل دستي اش بلند شد روزنامه هاشو جمع كرد و بدون اينكه چيزي بگه راه افتاد كه بره. بسته ي بيسكويت رو هم با خودش برداشت.چند قدمي ازش دور شد. اونم از جاش بلند شد. اگه يه خيز برميداشت مي تونست بهش برسه و يقه اش رو بچسبه . ولي همين كه بلند شد سرجاش ميخكوب شد.پاهاش چسبيد به زمين..نتونست حركت كنه. حتي آب دهنشو قورت بده. آخه رو نيمكت بسته بيسكويت خودشو ديد. دستنخورده. فقط دو تا بيسكويت ازش كم شد بود. بسته بيسكويت خودش مونده بود زير نيازمنديهاي روزنامه. تمام مدت داشته بیسکویت مرد بغل دستی رو می خورده .... مرد بغل دستي ديگه خيلي دور شده بود. هم دور و هم دير...![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:9 توسط میترا |
يه سري اسم ها، فضا ها، بوها ، آهنگا و شعرا يي هست كه يه زماني آدمو انقد سرخوش مي كرد كه به واسطه اش مي برد فضا! و يه زمان ديگه همون اسم ها، فضا ها، بوها ، آهنگا و شعرا از اون بالا پرتش مي كنه پايين! نه اون حس خوشگل ديروز و نه اين حس بدگل امروز ..... اينست فلسفه ي زندگي؟!! (یادت نره فسقلی تا چند وقت پیش داشتی عکس برگردونای آدامس love is جم مي كردي)
حالا خوبه تگو بستن! يكي به من جنبه بده لطفا. پ.ن.2. اي كسي كه كه از اين اس مس ا واسه من مي فرستي نمي گي من نسبت به مردم اين مرز و بوم عرق دارم اونم از نوع ملي اش! (Ba fara residan roze pedar bare digar moji az sardargomi shahre rasht ra fara grft.) پ.ن.3. دلم آدامس خرسي مي خواد شديدااا !!!!اصلنشم هيچ ربطي به اون كسي كه منو قد آدامس خرسي دوست داشت نداره! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:6 توسط میترا |

دیروز زندگی یکی از اساسی ترین درس هاشو بهم داد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:14 توسط میترا |
بچه كه بودم هروقت كارتون پينكيو رو ميديدم بعدش مي شستم يه فصل گريه مي كردم دلم مي سوخت كه انقد راحت گول مي خورد يا وقتي پدر ژپتو تو خونه راهش نمي داد و مجبور بود شبا رو پل بخوابه.... كتاب قصه هاي صمد بهرنگي رو اغلب برام مي خوندن. پشت جلدش عكس يه رنگين كمون بود جلدش همین بود: اولدوز رو خيلي دوست داشتم باباش ننه ي اولدوز رو طلاق داده بوده فرستاده بودش ده پيش دده اش بعد هم با زن باباش عروسي كرده بود. يه روز گاو اولدوز كه تنها چيزي بود كه اون تو خونه دوسش داشت مي كشند چون زن باباي اولدوز ويار شده بود و هوس گوشت گاو رو كرده بود همون گاوي كه وقتي گوشتشو پختن هيشگي نتونست گوشتشو بخوره چون انقد تلخ بود كه حالشونو به هم مي زد. ولي همون گوشت به دهن اولدوز شيرين بود. همينطور واشه ياشار و مامانش كه ادماي فقيري بودن. همش سعي مي كردم بچه ي خوبي باشم فقط به خاطراينكه عروسك منم مثل عروسكم اولدوز به حرف بياد. آخه اولدوز يه روز كه كلي از زن باباش كتك خورده بود و داشت گريه مي كرد ميشينه جلوي عروسكش و ميگه: "عروسك گنده، يا تو حرف بزن يا من مي تركم" بعدشم كه عروسك به حرف مياد و ..... از زن باباي اولدوز خيلي بدم مي اومد هروقت مي خواست جايي بره اولدوزو مي انداخت تو اتاقو درو روش قفل مي كرد. هيچ وقتم اجازه نمي داد اولدوز با ياشار بازي كنه. آخرشم عروسك سخن گوي اولدوزو كه تنها يادگار مامانش بود و مامانش اونو با خرده هاي پارچه درست كرده بود مي اندازه تو تنور و .... اولدوز نمي دونست زن باباش چه بلايي سر عروسك آورده فقط يه روز صب كه از خواب پا شد ديد كه ديگه عروسكش نيست..... كچل كفتر بازم، ماهي سياه كوچولو، پسرك لبو فروش، تلخون - دانه برف - يك هلو هزاران هلو قصه های دیگه ای بودن که خیلی دوس داشتم- 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:49 توسط میترا |
۵شنبه ی من با مای فرندام:
امروز بعد از ۶ سال بالاخره پیش مینا اعتراف کردم بهش گفتم اون موقع ها می شستیم رو پله ی خونتون و تو شروع می کردی با من به حرف زدن و درددل کردن خیلی موقع ها من حرفاتو نمی فهمیدم نگاهش عمیق تر شده از اون دسته ادمایی که وقتی نگات می کنه تا عمق استخونات نفوذ می کنه. همیشه خیلی بیشتر از سن اش می فهمید و حرف می زند. شاگرد اول دبیرستان و پیش دانشگاهی و رفیق فاب من در دو سال آخر قبل از یونی.کلی خاطرات مشترک داریم باهم . یا چیزایی از من یادش بود که خودم کاملا فراموش کرده بودم. مثلا می گفت یادته می گفتی وقتی لاک مشکی به ناخنات می زنی قدرت بیشتری رو توو دستات احساس میکنی...! اونقد که می تونی یکی رو خفه کنی! (منم چه چیزایی می گفتما!!! پ.ن. قرار بود یه آقاهه نسیمو پ.ن.۲. جهت کسب هرگونه اطلاعات بیشتر می توانید به اینجا مراجعه کنین! (البته تو اینجا مینا فقط طنز می نویسه
ولی همشونو تایید می کردم![]()
![]()
) از نگاه خانوم مهندس قصه ی ما
من خیلی خیلی تغییر کردم
اونقد که وقتی بعضی حرکات و عکس العملای منو میدید چشاش از تعجب گرد می شد
اصلا باور نمی کرد وقتی بهش گفتم: دیگه هیچ رابطه ای-آره هیچ رابطه ای- اصلا هیچ رابطه ای نیست بین من و تو...!
از کنار یه الاغه که راهو بند آورده بود رد کنه وقتی رسیدن کنار الاغه آقاهه زودتر از نسیم فرار کرد رفت![]()
![]()
![]()
)
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:8 توسط میترا |
گاهی وقتا از نزدیکترین و صمیمی ترین همکارم هم زده می شم جوری که حتی نمی تونم یه لحظه ام تحملش کنم.
![]()
![]()
به هرحال اين جمله ي "از دل برود هرآنكه از ديده رود" بايد يه مصداقي بين آدما داشته باشه ديگه!![]()
"unfaithful " رو ديدم. برام جالب بود. سكانساش پر از نكته بود. ديدن اين فيلم رو به همه ي متااهل ها جهت تقويت هرچه بيشتر پايه هاي زندگي مشتركشون توصيه مي كنم.![]()
و همچنين:
"انعكاس" رو ديدم فك مي كنم اوضاع بهتري نسبت به بقيه فيلم هاي در حال اكران داشته داشت باشه. موضوعش خيانته و زنده شدن يه عشق قديمي. نكته جالبش اينجاست كه نمي توني حدس بزني زنه خيانت كرده يا مرده داره خيانت مي كنه. خلاصه واسه پركردن 2ساعت از وقتت مناسبه.![]()
يه جريان خواستگاري سنتي
واسه يكي از دوستام پيش اومده فعلا كه خودشو تو اتاق حبس كرده منتظره ببينه مامانش كي صداش مي زنه كه خانوم شربت ببره داخل.داره بامن sms بازي ميكنه!
يكي نيست بگه آخه دختر اين كارا يعني چي؟! به جاي اينكه الان فك كني وقتي رفتي داخل چه عكس العملي نسبت به نگاهاشون
نشون بدي و چي بگي نشستي داري sms مي زني! بابا اينجوري با سرنوشتت بازي نكن!![]()
ادامه متن واسه بعد ازمكالمه من و دوستم:
- چه طور بود ظاهرشو پسنديدي؟
- نه بابا! از اوني كه جمعه تو اكيپمون بود بيشتر خوشم اومده!![]()
- ![]()
![]()
![]()
واقعا راست مي گن كه آزادي روابط دخترو پسر باعث كاهش ميل جوانان به تشكيل خانواده و به تبع اون بالارفتن سن ازدواج ميشه!![]()
ديشب يه sms رسيد :
salam,man hafteye dige daram namzad mikonam,ye mehmunie kuchike,age biay khoshal misham, lotfan gol ya kado nayar, faghat yekio biar man bahash namzad konam.
منو مي گي: با خوندن خط اول اين شكلي شدم![]()
![]()
![]()
![]()
چون طرفي كه اين sms رو فرستاده بود اهل مهموني و پارتي و اين حرفاست با خودم گفتم حتما بايد برم
. داشتم فك مي كردم كه چي بپوشم كه رسيدم به خط آخر اين شكلي شدم
!!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:10 توسط میترا |
خوب میشد آدم یه همچین چیزی تو اتاقش داشت.نه؟! for nasim: فقط خواستم بیام اینجا بنویسم تا خاطره اش ثبت بشه هر وقت اون صحنه ی زمین خوردن دیروزت وسط بازی و عکس العمل ساسی مانکن! رو تجسم می کنم از خنده دل ضعفه می گیرم ....خدایی موندم توو کف اون حرکتت!! 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:34 توسط میترا |
من: مامان سرم درد ميكنه![]()
مامان: عرق نعنا بخور سرديت كرده.
من: نميدونم چرا از صب دل پيچه دارم![]()
مامان: هيچيت نيست عرق نعنا بخور خوب ميشي سرديت كرده.
من: نمي دونم چرا يهويي سرم گيج رفت![]()
![]()
مامان: چيزي نيست نگران نباش عرق نعنا بخور سرديت كرده.
من: فك كنم گرما زده شدما!![]()
مامان:نه بابا گرمازده چيه سرديت كرده...
مامان: اين دندونمم فك كنم داره مثل اون يكي ميشه ها...![]()
نه خودتو لوس نكن عرق نعنا بخور سرديت كرده
.
.
.
.
من: من ديگه مردم بقيه عرق نعناهارو رو بده زهرا بخوره.![]()
![]()
![]()
يكي نيست بگه بابا اين سردي چيه كه انقد آدمو ميكنه...؟؟؟
پ.ن. عرق نعنا پرخاصيت ترين عرق موجود است.
پ.ن 2. نعنا يا نعناع؟!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:1 توسط میترا |
دلم جای این آقاهه تو این عکسو می خواد.....چ پ.ن.یکی ام پیدا نمیشه بیاد ما رو بگیره از این مملکت ببره
![]()
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 8:41 توسط میترا |
حالم خیلی خوبه![]()
دیشب به لطف دوپینگی که کرده بودم فقط ۲ساعت و ۳۰ مین خوابیدم. اثراتش هنوزم مونده. رفتم پیش همکارم می گم: ببین من امروز خیلی سر زندگی و شادابی ام چی کار کنم؟!!![]()
![]()
![]()
![]()
(خدا exame فردا رو بخير كنه
)
نسيم خانوم فوري ورنداري به من زنگ بزني! به توام نمي گم چي كار كردم![]()
![]()
راستي در مورد دو پست قبلي و اون طرحي كه گذاشته بودم
ممنون از توجه ات نسيم جون
چون بعدش خودم كه دقت كردم ديدم قشنگ ترين رنگمو به همون دادم
حالا بگرد ببين اون كيه كه به قول تو...! (اگه فهميدي به خودمم بگو
)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط میترا |