|
|
|
|
|
...
اين وبلاگم همين جا بايد تموم بشه. مي دونم ديگه اينجا چيزي نمي نويسم اينم ميدونم كه نمي تونم چيزي ننويسم ولي مي رم يه جاي ديگه و يه شروع ديگه جايي كه هيشكي دستش به من نرسه. اينجوري خيلي بهتره واسه هممون! پ.ن. بغضمه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 13:40 توسط
|
||
|
|
|
|
ديدي يه وقتايي كلي حرف داري كه جاخوش كردن توو سوراخ سنبه هاي دلت و هرچقدم بشيني و نازشونو بكشي تا بيان بيرون نميان و روتو كم ميكنن توو ناز كردن! از اونامه. پ.ن. چقد دلم واسه آقاي حكايتي (اسم قصه گوي ماست) تنگ شده ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:40 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل . بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:14 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچی بدتر از این نیست که صب وقتی موبایلت زگ می زنه تا بیدارت کنی زنگو قطع کنی و بری زیر پتو و بگی اصلن امروز نمی رم اداره یا نه.... ۲ساعت دیگه ام می خوابم فقط ۲ ساعت..... اتفاقی نمیفته که فوقش اینه که ۲ساعت دیرتر میرسم اداره.......... بعدش یهویی رییست زنگ بزنه و بگه: فدات شم الهی! قربونت برم!میدونم حالت بده ... ولی زنگ زدم که بگم حتما ۸ اداره باشی. میدونی که امروز خیلی کار داریم. قیافه ات اون موقع دیدنیه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب ماهي بود اين ماه اكتبر برام پ.ن.دلم املت می خواد .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:14 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه شب همه قرار مداراتو مي ذاري واسه فردا صب صب قرار بود بنده رو با همون ماشين باباش اينا كه الان شده ماشين آقا دزده برسونه كلاس. ديشبشم هم گاز زده بود هم بنزين كه فردا صبش احتمالن دچار هيچ مشكلي نشينم!! يعني آقا دزده دچار هيچ مشكلي نشه خلاصه كه جمعه اي داشتيم ما.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:29 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه موقع خرید کردن انقد میگردم و میگردم که هرکسی که باهام اومده باشه خرید رو عاصی میکنم واقعن. واسه اینکه میخوام بهترینو پیدا کنم وبهترینو داشته باشم.دیشب داشتم به این قضیه فکمیکردم به یه نتیجه ای رسیدم: احتمالن پروسه ی پیدا کردن شوهر هم همینجوری باشه از کجا معلوم نشه بهترشو پیدا کرد البته ناگفته نمونه که بیشتر وقتاهم برمیگردم و اولین چیزی رو که تو اولین مغازه پسندیده بودم و میخرم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:31 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
قلعه رودخان يه بناي تاريخي متعلق به دوره سلجوقيان كه به قلعه سگ سال هم معروفه در 20 كيلومتري شهر فومن يه مسير 5/1 كيلومتري تا خود قلعه است كه بايدحدودا 1000 پله رو رد كني تا به قلعه اصلي برسي آخ كه نمي دونين موقع بالا رفتن از پله ها چه چيزايي جلو چشمت نمياد! فك كن پله ها با شيب هاي متفاوت و بسيار لغزنده كه با برگا استتار شده كافي بود يه ذره پات رو يكي از اين پله ها مي لغزيد فاتحه ات خونده بود ديگه! ولي من هنوزم كه هنوزه نفهميدم ما اون همه پله رو واسه چي طي كرديم اونهمه سختي كشيديم به اون بالا رسيديم كه چي بشه هنوزم نفهميدم سختي راه انقد زياد بود كه قيد ديدن مناظر اطرافو زده بوديم و فقط و فقط تنها چيزي که ميديديم پله بود و پله خلاصه اينكه از هفته قبل برنامه ريزي كرده بوديم كه يكي از این سه روز تعطيلي بزنيم به دامان طبيعت تا هم روحيه امون عوض بشه و خستگي يه هفته كارو تلاشو بدر كنيم و هم اينكه انرژي بگيريم واسه يه هفته كارو تلاش ديگه ولي اصلا اینجوري نشد يعني يه هفته بايد استراحت كنيم تا خستگي اين يه روز سفروبدر كنيم يه چيز جالب تو سايت خوندم و اونم اينكه مردم محلي اونجا اعتقاد دارن كه اين قلعه توسط جن ها بنا شده! چون مي گن بنايي كه توسط ادميزاد بنا شده باشه انقد دوام نمياره اگه قبل از سفرم اينو خونده بودم عمرا پامو نمي ذاشتم اونجا
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:38 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
حد آدمارو بايد شناخت دلم برات مي سوزه .خيلي. .همين امروز صب بود كه تو چشات نگاه كردم و گفتم همه ي دور و بري هام بدون اينكه هيچ تلاش خاصي بكنم خدا يه كاري كرده و يه چيزي پيش آورد كه دستشون خيلي راحت واسم رو شده و همه رو يه جورايي بهم شناسونده. اگه يكم باهوش بودي سريع مي فهميدي اين جمله من مي تونست شامل حال توام بشه. تويي كه يه بار همين چندوقت پيش سر موضوع مريضيت و ... موبايلتو برداشتي و در جواب اس ام اسي كه داده بودم بهت كه دلم مي سوزه كه اونم دعوت بود . يه دعوت واسه يه دور همي ديگه واسه بهتر شدن حال همه امون و بي خبر بودم از اينكه تو منتظرفرصت نشستي تا بهم شليك كني و...همون موقع بايد همه ي حرفارو بهت ميگفتم و قال قضيه رو مي كندم ولي خدا ميدونه فقط و فقط به خاطر حفظ شدن حرمتهايي كه تا امروز اشتباه ميكردم كه فك ميكردم وجود داره حرمتهايي كه خيلي وقت پيش بينمون شكسته شده شايد اگه اون روز اون حرفابينمون زده ميشد به نفع جفتمون بود ولي سكوت كردم و فك كردم با سكوتم خيلي چيزا برميگرده به وضع سابق خودش ... و به دست فراموشي سپرده ميشه.كاش ميذاشتي حداقل چند ساعت از حرفاي صبمون مي گذشت ... حتما صب تو دلت خنديدي و با خودت گفتي اينو باش يه جوري داره ميگه انگار كي هست و خدا چقد خاطرشو مي خواد. جالبه بعدم خیلی راحت اسم اين مسيج و میذاري گلايه از من به يه شخص ديگه ! و برميگردي ميگي اين اولين باري بود كه داشتم ازت گله ميكردم اونم پيش يكي ديگه. اين يكي ديگه اش خيلي مهمه! ولی تو نمي توني بفهمي چقد و بازم دلم برات مي سوزه. پ.ن. با زيرآبي رفتن هيچ كس به هيچ جايي نمي رسه شايد بعضي ها به يه جاهايي برسن ولي مطمئنم موفقيتشون مقطعيه بازنده اصلي همونان البته خيلي وقتا خودشون متوجه نيستن. عصر يه روز پاييزي سرکلاس الکترونیک
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:9 توسط
|
||
|
|
|
|
|
اگه دزد بودي چي ازم ميدزديدي؟ اولش گفتم از اين اين اس ام اساي بي مزه است ولي بعد كه واسه دوستام فرستادم جواباي جالبي دادن جوابارو عينا مي نويسم: - چشمات - بي خياليت يا صدات يا هر جفتش - اگه عرضه داشته باشم كليد قلبت - منكه دزد نيستم مي ذاشتم خودت بهم يه چيزي بدي. حالا چي ميدادي؟! - چشات و لبات و ... و ... و پولاتو - شوهر نداشته ات! پولت و سياستت - نميدونم بعدن بهت مي گم الان سرم شلوغه اينم سواله آخه تو مي پرسي - ناز نازیاتو نسيم تو مي توني حدس بزني اين جوابارو كيا بهم دادن؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:48 توسط
|
|
||