|
|
|
|
|
گریز معشوق از عاشق
برای آن است که: وصال نه اندک کاری است.
گرفتاری عاشقان دیگر است و گرفتاری شاعران دیگر. حد ایشان، بیش از نظم و قافیه نیست و حد عاشقان جان دادن است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 14:19 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها درون قلب کسانی است که دوستش دارند. پس تقدیم باد قلب کوچکم را تا موطن باشد و جایگاهی از برای پیامدهای پاک و زلالتان.
سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش. فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش. پائیز را می پرستم به خاطر عدم اعتنایش به بهار آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کندحقیقت تلخی را که از او نور می گیرد. زندگی ایده ال من است و من انرا تقدیس می کنم به خاطر اینکه روزی هزاربار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 10:33 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن واندیشیدن را از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد...
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است. عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 12:22 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کلمات ما فهم نشود
تمام ترجمانش عشق است. (میترا) جوانمردانی که در اینجا از کلامشان استفاده شده : ادیبان عشق و امیران ملاحت اند. نیلوفران مرداب جهان و بر هم زنان رسوم منزل ویرانند.کلامشان قراربخش دلهای بی قرار است. آنها از مقیمان کوی شکسته دلی اند و صاحب دلان صاحب کرامت.
عشق را از عشقه گرفته اند! و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد، و همچنان می رود تا درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد، تا انگاه که درخت خشک شود! همچنان است در عالم انسانیت، که خلاصه ی موجودات است. (شهاب الدین سهروردی) کمال عشق چون بتابد، کمترینش آن بود که: خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. (برگرفته از سوانح العشاق شیخ احمد غزالی) محبت درست نشود مگر میان دو تن که یکی، دیگری را گوید: ای من (عطار نیشابوری) شرف هر عاشقی به قدر معشوق اوست! معشوق هرکه لطیف تر و شریف خوتر، عاشق او عزیزتر . (حضرت مولانا) جباری معشوق با مذلت عاشق، کی فراهم آید؟ ناز مطلوب با ناز طالب؟ کی باهم افتد؟ او چاره ی این و این بیچاره ی او. (سوانح العشاق) شرط عاشق آن است که: هرچه معشوق دوست دارد او نیز دوست دارد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 12:42 توسط
|
|
||