تبليغاتX
...آرامش توفانی...

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم

وشورانگیز و شوق آلود به دامان شقایقها بیاویزم

بدزدم تیشه ی فرهاد عاشق را

و بی پروا چنان رعدی

بنای سنگی غم را فروریزم.

بسازم کلبه ی عشقی میان باغ فرداها

وحافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم

و نقش دیگری ریزم

 

بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق

که من آن مرغ غمگین شباویزم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 21:41  توسط   | 

...شدی همرنگ دو رنگی!!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 14:24  توسط   | 

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از تو به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم   از عاشق از عارفانه می گویم

از دوست دارم        از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهائی

من با گذر از دل تو می کردم.

من با سفر سیاه چشم تو زیباست       خواهم زیست.

من با به تمنای تو                             خواهم ماند.

من با سخن از تو                              خواهم خواند

ما خاطره از شبانه میگیرم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره ایم از به نجواها...

 

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت، از به زیبائی

بر دیده ی تشنه ام تو دیدن باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 19:12  توسط   | 

پر از التهابم امشب ...!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 22:28  توسط   | 

 

امشب آتش مي‌زني در سينه‌ي پروانه‌ام
شعله‌هاي چشمت اينجا...، جاي جاي خانه‌ام...

مي‌دوم من شعله‌ور در باد، تا آب حيات
شعله‌ور يا خيس، خواهم مرد؛ چون پروانه‌ام

گرد شمعي اشک مي‌ريزم که در چشم ترش
رازهايي بوده تا... هر لحظه من ويرانه‌ام

رازهايي بوده در آغوش تنگ و بازوان
رازهايي بوده هنگام سري بر شانه‌ام

رازهايي بوده تا ديوانه مي‌چرخم هنوز...
...
شعله‌ور، با گريه‌هاي هر شب مردانه‌ام

شهر سنگم مي‌زند؛ پيغمبري از ياد رفت
با تمام مردم اين شهر، من بيگانه‌ام

دلخوشم در کوچه‌ها، پس کوچه‌ها، پر پر زنم
تا خدا هم پر دهم خاکستر مستانه‌ام

دلخوشم تا شعله‌ور فرياد بر مي‌آورم:
اي خدا
!
ديوانه‌ام

ديوانه‌ام

ديوانه‌ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 9:12  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 20:11  توسط   | 

هوا تراست به رنگ هوای چشمانت

دوباره فال گرفتم برای چشمانت

اگرچه تنگ و کوچک است حجم این دنیا

قبول کن که بریزم به پای چشمانت

بگو چه وقت ذلم را زیاد خواهی برد؟

اگرچه خوانده از جای جای چشمانت

دلم مسافر تنهای شعر شب بوهاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

به انتهای جنون رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 20:33  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 9:40  توسط   | 

فرصتها در هر گوشه ای منتظر من هستند!

امروز بهترین روز زندگی من است!

هر روز از هر لحاظ بهتر می شوم!!

از آسمان طلا می بارد!

من تجلی قدرتمند خداوندم!!!

خبر خوش! خدا با توست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 10:26  توسط   | 

در اين بن بست

 

دهانت را مي‌بويند

مبادا كه گفته باشي  دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

                       فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبي‌ست، نازنين

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

آنك، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر 

با كنده و ساطوري خونالود

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

                                                                                        احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 9:17  توسط   | 

نسیم را گفتم:

 

- اگر حقیقت خورشید را حجابی هست

همیشه در پس هر ابر ، آفتابی هست

همیشه آنسوی دیوارهای نومیدی

امید هست و

                    افق های بی کران روشن!!!

 

                                                         (دختر آفتاب)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 23:35  توسط   | 

Loving you

 

Loving you brings me sunshine.

Sunshine brings me happiness,

And happiness brings me life.

 

But that happiness can turn into depression.

And depression brings me death…

 

But the death of mine is still loving you,

And loving you brings me sunshine again.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 20:8  توسط   | 

همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها ورستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ،آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
دستهای تو توانایی آن را  دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

توچون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 11:59  توسط   | 

:

میدونی فاصله بین انگشتات برای چیه ؟ ...

برای اینه که یه نفر دیگه با انگشتاش این جای خالی رو پر کنه ...

 پس به دنبال دستی باش که تا ابد بتونه دستتو بگیره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11:15  توسط   | 

Come notice me

And take my hand

So why are we

Stronges when

Our love is strong

Why carry on without me?

And every time I try to fly

And fall without my wings

I fell so small

I guss I need you baby

And every time I see

You in my dreams

I see your face

You haunting me

I guss I need you baby.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 10:30  توسط   | 

تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

 

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست توفانم

 

تو مثل آسمونی، آبی و آرام و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

 

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم رس ای عشق ،من امشب پریشانم

 

تو دنیای منی ، بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

 

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

 

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی است رنگ شوق چشمانم

 

به جان هر چی عاشق تو این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

 

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:10  توسط   | 

در هر هفته 2 روز هست که هیچ گاه نباید نگرانشان باشیم

دو روزی که نباید در موردشان ترس و تشویشی داشته باشیم؛

یکی از آنها" دیروز" است با همه اشتباهات و غم هایش،

دلواپسی هایش، دردها و رنج هایش و خطاها و لغزش هایش.

 

"دیروز" برای همیشه گذشته و خارج از کنترل ماست.

 

دیروز تمام شده است.

روز دیگر که نباید نگرانش باشیم "فردا" است با تمام مبارزاتش،

مسئولیتها، امیدها و اعمال ناشناخته اش. "فردا" خارج از کنترل ماست.

پس فقط یک روز می ماند،

"امروز" هر کسی فقط در میدان نبرد"یک روز" می تواند بجنگد.

امروز زمانی است که مسئولیت های "دیروز" را به همراه داریم و" فردایی"که از بین می رویم.

 

"امروز" را به بهترین نحو ممکن بساز و فقط در "یک روز" زندگی کن.

 

 

                                                          (نقل ازمجله موفقیت)

 

 

خیام اگر ز باده مستی خوش باش      گر با صنمی دمی نشستی خوش باش

پایان همه عمر جهان نیستی است    پندار که نیستی ، چو هستی خوش باش.

 

   این قافله ی عمر عجب میگذرد           دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری       پیش آر پیاله را که شب می گذرد.

 

از دی که گذشت هرچه گوئی خوش نیست      خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:21  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:48  توسط   | 

بی تو توفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که برفتی

که در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گویا زلزله امد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

 

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

 

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:5  توسط   | 

منطق تقدیم کنم یا دل؟؟

آخر سفره را نانی باید!

راه را گامی!

سکوت را سخنی!

و کویر را سرسبزی!

تشنه چشمه طلب کند

و چشم نگاه را

نگاه با کلام می آید و کلام با سلام

پس سلام.

 

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم      پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگارش شده کس مرد ره عشق ندید       حالیا چشم جهانی نگران من و توست

کس که در خلوت راز دل ما کس نرسید      همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل         هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست.

 

 

 

هر چه گویی آخری دارد به غیر حرف عشق

این همه گفتند و آخر نیست این افسانه را!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:38  توسط   | 

 :

 

دلم به اندازه دنیاست.

تنگ نمی شود از گریز تو!!!


یک نسل خنده می خواهم

ار نژاد لبانت

آرزوی بزرگی است؟؟؟؟


خانه ات سرد است؟

خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم.

ستاره ای کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن.

-بسیار تاریکم-

                                                                                       (دختر آفتاب)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 15:36  توسط   | 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،

همه را می شنوم ،

می بینم .

من به این جمله نمی اندیشم !

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر ،

تو ببند !

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !

قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:15  توسط   | 

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی...

 

تنها خداست که همه ماجراهای عشق را دیده و به یاد دارد و اما در بین شعرای خودمان تنها حافظ است که نیمه شبی در حال رازونیاز چشمان باری تعالی را دور دیده و به گنجینه خاطرات خدا دوستانه دستبرد زده  این غزلیات شورانگیز و فناناپذیر حاصل همان دستبرد دوستانه به خداست.

 

 

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی               تا بی خبر بمیرد با درد خودپرستی

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید                 ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:41  توسط   | 

You are the reasone I live,

The reason my heart Keeps beating. you are the only one for me and that's the way it will always be.

تو دلیل من برای زندگی هستی دلیل تپش قلب من، تو همه کس من هستی و تا ابد چنین خواهد بود.


My love is like an ocean it goes down so deep, my love is like a river that will never end, my love is like a song that goes on and forever, my love is like a rose whose beauty you want to keep.

عشق من چون اقیانوسی است ژرف، عشق من چون رودی است بی پایان، عشق من چون ترانه است جاودان، عشق من چون شاخ گلی است که زیبایی اش از آن توست.


   کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد! من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:38  توسط   | 

در هر غروب

 

در امتداد شب

 

من هستم و قامت تنهایی، با خویشتن نشستن، در خویشتن شکستن.

 

این راز سر به مهر تا کی درون سینه نهفتن،

 

 گفتن،

 

بی هیچ باک و دلهره گفتن

 

یاری کن مرا به گفتن این راز

 

یاری کن

 

ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز

 

"می خواهمت هنوز"

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:21  توسط   | 

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها درگرفتند و تندرها فریاد  شوق و شگفتی برکشیدند و

باران ها و بارانها و بار انها !!!

 

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر زدو حشرات بال گشودند و ....

 

و خداوند خدا هر بامدادان از برج مشرق بر بام اسمان بالا می آمد و دریچه صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و...

 

و هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین از دیواره مغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر به گریبان نومید تنهایی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

 

و خداوند خدا هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را مینگریست و قندیل پروین را برمی افروخت و جاده کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت.و...

 

سحرگاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید، فرود می آمد و قطره اشکی درشت از افسوس، بر دامن سحر می افشاند و می رفت و
هیچ نمی گفت.

 

رودها در قلب دریاها پنهان میشدند و نسیم ها پیام عشق را به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق برمیداشتند و جانوران،هرنیمه ، با نیمه خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و ...

اما...

 

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!

 

و در آفرینش پهناورش بیگانه، می جست و نمی یافت.

 

 

آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم براه "آشنا" بود.

 

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است.

 

در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید.

 

کسی"نمی خواست" کسی "نمی دید" ، کسی"عصیان نمی کرد" کسی عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت و ....

 

و خداوند خدا بازهم برای حرفهایش مخاطبی نیافت.!

هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با او انس نمی توانست بست

 

 

"انسان" را افرید!

 

 

و این نخستین بهار خلقت بود.       

 

                                                                                                                 پایان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 10:4  توسط   | 

هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت

هر کسی دو تاست و خدا یکی بود .

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

هر کسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند

بدانگونه که احساسش می کنند هست.

 

 

و در آغاز هیچ نبود

کلمه بود

و آن کلمه خدا بود.

 

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش بدلخواه رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بودو خوب و زیبا وپر جبروت و مغرور

اما کسی نداشت.

 

خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست کسی نیافریند

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

"بودن" ،"می خواهد"

و از عدم نمی توان خواست

و حیات انتظار میکشد

و از عدم کسی نمی رسد.

 

 

خدا زنده جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم تنها نفس میکشید.

دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم  از عشق ، روشن از آشناییريال استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد../

 

و خدا آفریدگار بود

و دوست داشت بیافریند: زمین را گسترد

 

و دریاها را از اشک هایی که در تنهاییش ریخته بود پر کرد

 

و کوههای اندوهش را

که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد.

 

و جاده ها را – که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه کوهها و صحراها کشید

 

و از کبریائی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

 

و دریچه همواره فروبسته سینه اش را گشود

 

و آههای آرزومندش را-که در آن از ازل به بند بسته بود-

در فضای بی کرانه جهان رها ساخت.

 

با نیایش های خلوت آرامش، سقف هستی را رنگ زد

 

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد

 

و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید

 

و از این هر سه ترکیبی ساخت  و بر سیمای دریاها پاشید

 

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

 

و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت

 

و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد

 

و در ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد

 

و با نخستین لبخند هفتمین سحر، "بامداد حرکت" را آغاز کرد:

 

کوهها قامت برافراشتند و رودهای مست از دل یخچالهای بزرگ بی آغاز ، بدعوت گرم آفتاب ، جوش کردند

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستانها بگریختند و بی تاب دریا

آغوش منتظر خویشاوند

و بر سینه دشتها تاختند

و دریاها آغوش گشودندو ....

 

و  در نهمین روز خلقت

 

نخستین رود به کناره اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس

که از آغاز ازل در حفره عمیقش دامن کشیده بود

 

چندگامی از ساحل خویش رود را به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش

خود را

به تسلیم و نیاز

پهن گسترد.

 

و پیشانی نوازش خواه خویش را

پیش آورد

 

و اقیانوس 

به تسلیم و نیاز

لبهای نوازشگر خویش را

پیش آورد

 

و بر آن بوسه زد.

 

و این نخستین بوسه بود

 

و دریا تنهای آواره  و قرارجوی خویش را در آغوش کشید

و او را، به تنهایی عظیم و بی قرار خویش، اقیانوس، باز آورد.

 

 و این نخستین وصال دو خویشاوند بود

 

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

 

و خدا مینگریست.

 

                                                                                                              ادامه دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 13:55  توسط   | 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

از عشق هرچه بیشتر مینوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدارو نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی  و فطرت اهورائی آدمی است.

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 11:4  توسط   | 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست.

من به پایان دگر نیندیشم

                                   که همین دوست داشتن زیباست.


چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بر دوش

از نفس هایش گل می بارد

با قدم هایش گل می کارد

مهربان، زیبا، دوست             روح هستی با اوست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 9:44  توسط   | 

برای زیستن دو قلب لازم است.

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 9:38  توسط   |