تبليغاتX
...آرامش توفانی...
من عاشق این عروسکهای me to you ام.!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 20:46  توسط   | 

Life without u is impossible, u r in my breath and blood. i cant stay for a second without u, if u r not there i am dead oye hello i am talking about OXYGEN

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 13:59  توسط   | 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است

خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 22:1  توسط   | 

از عشق گفتم

از دوست داشتن گفتم

از تفاوتشون ، از ویژگیهاشون

از ایمانم

از عشقم

از اشکم

از لبخندم

از ...

شعار من این بوده و هست: توی لحظه زندگی کن! یکی از دوستام بهم می گفت "دخترلحظه ها". حالا همون دختر لحظ ها لحظه هاشو. گم کرده. درگیره تک تک لحظه هاشه.

 

از خیلی چیزا گفتم.

آره من بودم که می گفتم تندیس بلورین عشقم . نایب عشق رو زمینم. من بودم که می گفتم همه ی رنگا منو دوست دارن. من بودم که می گفتم ریحانه ها خودشون رو برای نگاه  من وقف آرایش می کنن. لبخندم گلها رو مبهوت می کنه. نرگس ها همشون محو نگاه منن... می گفتم خورشید برای نورافشانی به من لحظه شماری می کنه.

 

همیشه که قرار نیست بخندی

همیشه که قرار نیست آدم لبخند رو لباش باشه

نمی خوام لبخند مصنوعی بزنم!!

همیشه قرار نیست که از عشق و مهربونی گفت. از نیاز و دوست داشتن

 

به همه ی حرفایی که قبلا گفته بودم ایمان دارم و به همشون پایبندم

هر کی منو می شناسه انتظار داره همیشه لبخند رو لبام باشه . حرفای خوب بزنم. امیدوارشون کنم. براشون امواج مثبت بفرستم و ...

حتی تازگی ها هر کی میاد وبلاگم رو میبینه و شعرایی که می نویسم رو می خونه همین انتظار رو داره.

همین که یکم فضای نوشته هتم عوض میشه... بهم می گن میترا ما از تو تو ذهنمون یه دختر پاک و معصوم مثل نور خورشید  تصور می کردیم...

شاید هنوز توجیه نشدم. نمی دونم رسالت من تو این دنیا چیه؟ شاید اینه که مهربون باشم. همیشه بپذیرم. همیشه لبخند بزنم. همیشه بپذیرم. همیشه امیدوار کنم. همیشه بپذیرم. همیشه ببخشم . همیشه بپذیرم. همیشه همه رو باور کنم. همیشه بپذیرم. حتی پنجم دیماه رو.

کاش لااقل یه نشونه ای ازش دریات میکردم.. البته باید تمرکز کنم. اگه یکم تمرکز کنم می تونم. ولی مشکل اینجاست که الان نمی تونم.

همیشه که نباید اونجوری باشی که همه ازت انتظار دارن. همیشه نباید اونجوری باشی که باید باشی. حالا بگذریم  از اینکه این باید چه جوری باید شده...

احساس می کنم تو کانال زمان گم شدم.

فعلا همین

تا بعد.

بای.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 13:3  توسط   | 

دلم دریا می خواد. دریای پر خروش. یه شب ابری . پر از توهم. اونقد که خودمم باورم نشه.

یه آسمون با ابرایی که تو سیاهی شب آبی پررنگ نشون میدن. دریاش موج داشته باشه. موجای قوی، از اوناییکه وقتی نشستی تو ساحلش پاهات به آب برسه اونوت موجا هی برن و بیان ، تو هر رفتن و اومدنشون اسم تو رو صدا بزنن، اونقد که دیوونت کنن. هی میرن و میان و از دفعه ی قبل بیشتر میریزه روت اونقد که خیلی خوشگل احساس غرق شدن بهت دست بده ،می دونی چی قشگترش می کنه؟ دست و پازدن تو. اونوقت دیگه هرچی تلاش کنی بی فایده است.نمیشه کاریش کرد. پشیمونی؟ تقصیر خودته... خودت خواستی .چی داشتم می گفتم ؟ دور شدم از حرف اصلیم. موجه سخت درگیره. با هر رفتن و اومدنش ، با هر فریادش، تو رو بیشتر جذب خودش می کنه! دیگه نمی تونی کاری بکنی!

اولش که نمی خواستی اینجوری بشه. نمی خواستی به اینجا برسی. فقط دلت دریا می خواست. دریای پرخروش. یه شب ابری. پر از توهم. اونقد که خودتم باورت نشه . یه آسمون....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 23:57  توسط   | 

کاش هر روز جمعه بود، من انقد به وبلاگم می رسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 13:1  توسط   | 

Love Letter from someone you can never expect.............


You will be happy that you read this all the way through.

As you got up this morning, I watched you, and hoped you would talk to me,
even if it was just a few words, asking my opinion or thanking me for
something good that happened in your life yesterday. But I noticed you were
too busy, trying to find the right outfit to wear. When you ran around the
house getting ready, I knew there would be a few minutes for you to stop and
say hello, but you were too busy. At one point you had to wait, fifteen
minutes with nothing to do except sit in a chair. Then I saw you spring to
your feet. I thought you wanted to talk to me, but you ran to the phone and
called a friend to get the latest gossip instead. I watched patiently all
day long. With all your activities I guess you were too busy to say anything
to me.

I noticed that before lunch you looked around, may be you felt embarrassed
to talk to me, that is why you didn't bow your head. You glanced three or
four tables o! ver and you noticed some of your friends talking to me
briefly before they ate, but you didn't. That's okay. There is still more
time left, and I hope that you will talk to me yet. You went home and it
seems as if you had lots of things to do. After a few of them were done, you
turned on the TV. I don't know if you like TV or not, just about anything
goes there and you spend lot of time each day in front of it not thinking
about anything, just enjoying the show. I waited patiently again as you
watched the TV and ate your meal, but again you didn't talk to me.

Bedtime I guess you felt too tired. After you said good night to your family
you popped into bed and fell asleep in no time. That's okay because you may
not realize that I am always there for you. I've got patience, more than you
will ever know. I even want to teach you how to be patient with others as
well.

I love you so much that I wait everyday for a nod, prayer or thought or a
thankful part of your heart. It is hard to have a one-sided conversation.
Well, you are getting up once again. And once again I will wait, with
nothing but love for you. Hoping that today you will give me some time. Have
a nice day!

Your friend,GOD

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 12:58  توسط   | 

نظرتون راجع به این مطلب چیه؟

ما ناشادترین مردم جهانیم؟؟!!!

                                         (رامتین)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 11:35  توسط   | 

 

I am a rose , you are my thorns.clutching to me, protecting me.

 

 

I am the sun, you are my rays. Helping me to shine and to be all that I can.

 

 

I am a lake, you are my water. Filling me with ideas,dreams, and hopes to the future.

 

 

 

I am a heart, you are my beat,beating rhythmically to my happiness,my

 

fear,my sadness,my excitement.

 

 

 

 

I am me and you are with me. To share all that I am,to share life,love and happiness always.

 

                                                                         میترا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 21:14  توسط   | 

اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته

پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم

اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:53  توسط   | 

مجبور شدم اوت دو تا پست قبلی رو پاک کنم. آخه اصلا به فضای وبلاگم نمی خورد
ولی این چند روزه به مسائلی توشرکت پیش اومده بود که ...اوضام کلا بهم ریخته بود
منم مجبور شدم اونا رو بنویسم.
بازم مرسی از همه ی اونایی که می خواستن بهم کمک کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:5  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 9:46  توسط   | 

"من، تندیس بلورین عشقم. زیباترین هارمونی ها در من متجلی شده اند. در سند بودنم مهر"تبارک الله" زده اند. من اسطوره زیبایی بر روی زمینم و گویش بهشتی زیبایی .من نایب عشق برروی زمین هستم. از وقتی که من آمده ام، پروانه ها هنوز می رقصند، آمدنم ولوله ای در جان باد انداخته است. نرگس ها محو نگاه منند. فرشتگان بر مقدم مبارکم سجده می کنند. من همانم که خدا بزرگترین موهبت را به من ارزانی داشته(عشق ورزیدن). وقتی که من می خندم، دریاها سماع می کنند. نور لبخندم، گل ها را مبهوت می کند. اگر همه عالم را زیرورو کنند، یک شاه شطرنج پیدا نمی شود که مات موزونی قامت من نباشد. ریحانه ها، خودشان را برای نگاه من وقف آرایش می کنند. و رنگها همه مرا دوست دارند." زیبایی با وجود من معنا می یابد. خورشید(مادر زمین) برای نورافشانی بر من بی تابی می کند. افتخار مهتاب نور افشانی بر شب من است. آسمان گستره ی محدود من برای پرواز به عشق و آزادی است. طنین قلب من ندایی است از بهشت. باران چیزی نیست جز نوازش خداوند بر من. من روح خداوندم برروی زمین. من مورد ستایش همه موجوداتم."

"من اعلیحضرت انسانم بنده ی بارگاه باریتعالی"

 

 

                                                                                         میترا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 11:53  توسط   | 

وقتی بارون می باره دستاتو زیر بارون باز کن به تعداد قطره هایی که تو مشتت بگیری((دوستم داری))و به تعداد قطره هایی که نمی تونی بگیری ((دوستت دارم))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 23:4  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 10:16  توسط   | 

"In the search for me, I discovered truth.

 In the search for truth, I discovered love.

In the search for love, I discovered God.

 And in God, I have found everything."

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 15:48  توسط   | 

تو ،

با نوشخند مهر،

با واژه محبت،

فرسوده جان محتضرم را ِز بند درد

آزاد مي کني.

و با نوازشت،

اين خشکزار خاطره ام را ،

آباد مي کني.



با سدي از سکوت،

در من رساترين تلاطم ساکن را بنياد مي کني.

با اين سکوت سخت هراس انگيز،

بيداد مي کني .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 14:19  توسط   | 

پسركي دو خط موازي بر روي تخته سياه كشيد
خط اول به دوم گفت ما مي توانيم با هم زندگي خوبي داشته باشيم دومي قلبش تپيد و لرزان گفت بهترين زندگي؟

در همان زمان معلم فرياد زد دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند....
۲خط موازي هيچ گاه بهم نمي رسند مگر اينكه يك كدام براي رسيدن به ديگري خود را بشكند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 15:48  توسط   | 

LIFE IS A GIFT

live it
enjoy it
celebrate it
and fulfill it

HAVE A WONDWRFUL DAY.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 17:39  توسط   | 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد :

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 17:27  توسط   | 

تقدیم به اون که صداقت تو نگاهش موج می زنه!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 19:38  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 19:31  توسط   | 

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

 

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

 

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 13:10  توسط   | 

"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربان من"
"آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"


امروز دلم برات خيلي تنگ شده
امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم
امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم
و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو
و اكنون در روبروي تو
من وتو


من براي تو مي نويسم
براي تو بهترين
براي تو شيرين
براي تو بي نظير


و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو
به روزهايي كه كمتر به يادت بودم
به لحظهايي كه بي ياد تو بودم


و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي
مواظبم بودي
با من بودي


و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم


دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 13:35  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 13:56  توسط   | 

Think Big...

 

Think Positive...

Think Smart...

Think Beautiful...

Think Great...


I know, that is too much for u, so here is a shortcut...

 

                        JUST THINK ABOUT ME!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 12:0  توسط   | 

 

آه ای نسیم عاشق تو از کجا می آیی
از شهر خاطراتم از یادها می آیی
در چهره تو دیدم شکل و شمایل یار
عطر تو عطر او بود در کوچه باغ دیدار
تو او مدی و با تو شب عاشقانه اومد
از کوچه های خاکی عطر ترانه اومد
وقتی به تو رسیدم او را دوباره دیدم
در باغ سبز خونه از تو نفس کشیدم
من از تو سبز سبزم پائیز اگر بخواند
حتی اگر بماند آفت نمی رساند


نسیم جون بازم بگو من هیچی واسه تو نمی نویسم.خوب؟!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 9:3  توسط   | 

من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبورکرده ام .

در دل شب ها مثل مهتاب بر آنها تابیده ام.

 کدامیک از این گلها می توانند در دامن خویش یک پرنده غریب را پناه بدهند؟

 

من آشیانه ام را، قلبم را، روی دستش می گذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 12:30  توسط   | 

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانی است

                                   و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

پرم از عبور پرستو

                    صدای صنوبر

                                   سلام سپیدار

 

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

 

دل تشنه ای دارم ای عشق

مرا خنده کن بر لبانی

                        که شب را نگفتند

مرا آشنا کن به گلهای شوقی

                                       که این سو شکستند و آنسو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق

 

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

 

دل عاشقی دارم ای عشق

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

صدایم کن از سمت بیداری کوه

 

تورا میشناسم من ای عشق

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

                                             گرفتم به سر چتر باران

 

کسی در نگاهم نفس زد

 

                                و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

 

صدایم کن ای عشق

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 18:54  توسط   | 

تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب!

بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار نمی توان عشق داشت.

آنکه مشتاقانه عشق نورزیده است، زیباترین نیمه زندگی اش را نمی شناسد.

هرگز احساس تنهائی نکن، همواره تنهائی دیگری تنهایی تو را انتظار می کشد تا هر دو با هم همراه شوند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1384ساعت 22:51  توسط   | 

مسخره است نه؟؟

شایدم خنده داره

نمی دونم...

بعد از این همه ... بازم رسیدم همون جای اول!

بازم رسیدم به جایی که باید این شعر و بگم: در تمام لحظه هایم هیچکس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 14:11  توسط   | 

در تمام لحظه هایم، هیچکس خلوت تنهایی ام را حس نکرد!

آسمان غم گرفته هیچ گاه، برکه ی توفانیم را حس نکرد

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد!!

                                                                    میترا


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 14:7  توسط   | 

 

نازار دلی را که تو جانش باشی
معشوقه ی پیدا و نهانش باشی
زان میترسم که از دل آزاردن تو
دل خون شود و تو در میانش باشی
دانی که به دیدار تو چونم تشنه ؟
هر لحظه که میرود فزونم تشنه
من تشنه ی آن دوچشم مخمور تو ام
عالم همه زین سبب به خونم تشنه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 9:18  توسط   | 

لوسیفر جون شعری که برام فرستاده بودی خیلی قشنگ بود، دلم نیومد ننویسمش :

منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را،

اين چنين دانسته بودم٬ وين چنين دانم.

ليك،

اي ندانم چون و چند! اي دور!

تو بسا كآراسته باشي به آييني كه دلخواه ست.



دانم اين كه بايدم سوي تو آمد، ليك

كاش اين را نيز مي‌دانستم، اي نشناخته منزل!

كه از اين بيغوله تا آنجا، كدامين راه

يا كدام ست آن كه بيراه ست.

اي برايم، نه به رايم ساخته منزل!



نيز مي‌دانستم اين را، كاش،

كه بسوي تو چه‌ها مي‌بايدم آورد؟

دانم اي دور عزيز! اين نيك مي‌داني

من، پياده‌ي ناتوان؛ تو، دور و ديگر، وقت بيگاه ست.

كاش مي‌دانستم اين را نيز

كه براي من تو در آنجا چه‌ها داري؟

گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار،

مي توانم ديد

از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام،

تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد؟

شب كه مي‌آيد چراغي هست؟

من نمي‌گويم بهاران، شاخه‌اي گل در يكي گلدان،
يا چو ابر اندُهان باريد، دل شد تيره و لبريز،

زآشنائي غمگسار آنجا سراغي هست؟

آه ...


                                                           (مهدي اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 9:14  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 22:42  توسط   | 

با غرور می گویم : من به خویش مغرورم

واقعیتم اینست از فروتنی دورم

هر کسی سرش خم بود از تواضعش گفتید

نام نفس من این شد: ((وصله ای که ناجورم))

 

(مرسی نسیم جون بابت شعر)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 21:24  توسط   | 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند


تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست


من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست


در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار


آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 9:6  توسط   |