تبليغاتX
...آرامش توفانی...

نشریه الکترونیکی حضرت زرتشت

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 21:37  توسط   | 

روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است.

 

روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

 

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

 

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آن روز را انتظار می کشم

 

حتی روزی

 

که دیگر

 

نباشم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 18:32  توسط   | 

دو نیمه خاموش
دو نیمه خسته
دو شعر نخوانده
دو بغض شکسته

دو نیمه آبی
دو نیمه دریا
دو نیمه مهتاب
دو نیمه رویا

دو نیمه شاعر
دو نیمه عاشق
دو نیمه گریه
دو نیمه هق هق

دو نیمه خورشید
دو نیمه روشن
دو نیمه تنها
یکی تو . یکی من

تويي که گذشتی
منم که نشستم
تويي که تکیدی
منم که شکستم

منم که نگفتی
اسیر ملالم
بهار سکوتم .
خزان خیالم

منم که نگفتی
چگونه بخوانم؟
چگونه بمیرم؟
چگونه بمانم؟

چگونه نشستی
در آن شب ماتم؟
به سوگ همیشه .
به بغض دمادم

گذشتی و گفتی
دو نیمه سیبیم
اگر چه جداییم .
اگر چه غریبیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 11:31  توسط   | 

باز می گردم به سوی رفتن

می رفتم به سوی بازگشتن

می رفتم به سوی جاودانگی

جاودانه شدن برای زندگی

 

می دونی چیه؟ ما آدما دوست داریم به جاودانی برسیم واسه همینم حاضریم هرکاری کنیم تا بهش برسیم

هر کاری!!!

عشق رو تجربه می کنیم و باهاش به آرامش می رسیم

و چه زیباست تجربه ی عشق ...

 

اما یکم که می گذره ،وقتی کامل باهاش درگیر شدیم و دیگرانو یه جورای دیگه باهاش درگیر کردیم می بینیم نه!!!

بازم اشتباه کردیم، راهو اشتباه اومدیم

 

اینجاست که دیگه همه ی اون حرفای قشنگ، همه ی اون دید مثبت، همه ی اون چیزایی که یه روز باعث حرکتت بود به سوی جاودنگی ، انگیزه ات بود واسه زندگی ، همه اون پتانسیلت برای رفتن و ادامه دادن ، همه و همه ارزششو از دست میده، یکی یکی جلوت رنگ می بازه و دردناکه که تو شاهد رنگ باختنشی !! ولی همینه، نمیشه کاریش کرد!!!

 

عشقی که یه زمانی فکر میکردیم پر از پر شدنه، سرشاره، لبریزه از داشتن  ، حتی اونم پوچه ، پوچ ترین چیزی که تو این دنیا وجود داره

(منظورم از عشق بهره ای که ما ازش بردیم و اشتباهی بهش میگیم عشق، وگرنه هنوزم مقدس ترین چیزی که خدا تو این دنیا قرار داده  عشقه!!)

 

باورت میشه؟

تازه می فهمیم کجای کاریم! از این خبراهم نیست! اونجوری که فکر میکردیم نیست یعنی اصلا اونجوری که فکر میکردیم نمی تونه باشه

و الان دیگه ...

 

شایدم دارم اشتباه می کنم

عشق برای من مقدس ترین چیز تو این دنیاست ، به تقدسش شک ندارم ولی بهره ی ما از قداست عشق چیه؟ اینو همه ی شما میدونین که تا حالا هرچی گفتم از عشق بوده اصلا اینجا رو درست کردم تا بتونم از عشق بگم و دوست داشتن . جدا بهره ما از عشق چیه؟

اگه بهره ای بود  پس این حرفا واسه چیه؟

چرا دارم اینجوری می گم ؟

 

یه بار یه دوست شکلاتی ازم پرسید "عشقو چه رنگی میبینی؟" گفتم عشق همرنگ دورنگیه

گفت نه. بیچاره عشق، عشق اصلا رنگ نداره این آدما هستن که به خودشون اجازه میدن عشقو رنگی کنن.

 

آره

این ماها هستیم که عشقو رنگ می کنیم

بعضی وقتا آبیه آبی پر از آرامش، گاهی اوقات قرمز تند و آتیشی، شایدم طلایی مثل رنگ آفتاب، شیدسا،  گاهی اوقاتم سیاه

و اینجاست که باید بگم

باز می گردم به سوی رفتن

 

 

(بازم می خوام بنویسم

اینو بیشتر برای اونایی نوشتم که این چند وقت به کلبه ی من سر می زدن و می گفتن میترا چرا اینجوری شدی چرا فضای وبلاگت عوض شده ، حرفات بوی سردرگمی میده، و الان می گم که آره درسته همه ی اینا به خاطر اینه که من عوض شدم، شدم یه آدم دیگه ...

و باید بگم باز می گردم به سوی رفتن ...)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 9:45  توسط   | 

من تو کانال زمان گم شدم!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 9:24  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 21:52  توسط   | 

گفتگوهاي كودكانه با خدا

خداي عزيز :

به جاي اينكه بگذاري مردم بميرند و مجور باشي آدمهاي جديد بيافريني ، چرا كساني را كه هستند حفظ نمي كني ؟

 

خداي عزيز :

شايد هابيل و قابيل همديگر را نمي كشتند ، اگر هر كدام يك اتاق جداگانه داشتند ، درمورد من و برادرم كه مؤثر بوده!

 

خداي عزيز :

اگر يك شنبه مرا توي كليسا تماشا كني ، كفشهاي جديدم را بهت نشون مي دم ؟

 

خداي عزيز :

شرط مي بندم كه خيلي برات سخت است كه همة آدمهاي روي زمين را دوست داشته باشي . فقط چهار نفر عضو خانوادة من هستند ولي من هرگز نمي تونم همچنين كاري كنم .

 

خداي عزيز :

در مدرسه به ما گفته اند تو كه چيكارها مي كني ؟ اما اگر تو بري تعطيلات چه كسي كارهايت را انجام مي دهد ؟

 

خداي عزيز :

آيا تو واقعا نامرئي هستي يا اين فقط يك كلك است ؟

 

خداي عزيز :

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهاي زشتي كه تو بازي بولينگ مي زند ، تو خانه هم استفاده كنه به بهشت نمي ره ؟

 

خداي عزيز :

 آيا تو واقعا مي خواستي زرافه اين طوري باشه يا اينكه اين يك اتفاق بود ؟

 

خداي عزيز :

چه كسي دور كشورها خط مي كشد ؟

 

خداي عزيز :

من به عروسي رفتم و آنها تو كليسا همديگر را بوسيدند اين از نظر تو اشكالي نداره ؟

 

خداي عزيز :

 آيا تو واقعا منظورت اين بوده كه « نسبت به ديگران همان طور رفتار كن كه آنها نسبت به تو رفتار مي كنند ؟ » ، اگه اين طور باشد ، من بايد حساب برادرم را برسم .

 

خداي عزيز :

خدايا به خاطر برادر كوچولويم از تو متشكرم ، اما چيزي كه من به خاطرش دعا كرده بودم ، يك توله سگ بود .

 

خداي عزيز :

 وقتي تمام تعطيلات باران باريد ، پدرم خيلي عصباني شد . او درباره ات چيزهايي گفت كه از آدمها انتظار نمي رود بگويند . به هرحال اميدوارم صدمه اي به او نزني .

 

خداي عزيز :

 لطفا برام يه اسب كوچولو بفرست . من قبلا از تو هيچ چيز نخواسته بودم . مي تواني درباره اش پرس و جو كني .

 

خداي عزيز :

 برادر من يك موش صحرايي است . تو بايد به اون يه دم هم مي دادي ها ! ها !

 

خداي عزيز :

من مي خوام وقتي بزرگ شدم . درست مثل بابام باشم اما نه با اين همه مو در تمام بدنش .

 

خداي عزيز :

فكر مي كنم منگنه يكي از بهترين اختراعاتت باشد .

 

خداي عزيز :

من هميشه در فكر تو هستم حتي وقتي كه دعا نمي كنم .

 

خداي عزيز :

 برادرم يه چيزايي درباره به دنيا آمدن بچه ها بهم گفت اما اونها درست به نظر نمي رسند . مگر نه ؟

 

خداي عزيز :

من دوست دارم شبيه آن مردي كه در انجيل بود ، 900 سال زندگي كنم .

 

خداي عزيز :

ما خوانده ايم كه توماس اديسون نور را اختراع كرد اما تو كلاسهاي ديني يكشنبه ها به ما گفتند تو اين كار رو كردي . بنابراين شرط مي بندم او فكر تو را دزديده .

 

خداي عزيز :

آدم هاي بد به نوح خنديدند « تو احمقي چون روي زمين كشتي مي سازي » اما اون زرنگ بود . چون تو رو فراموش نكرد . من هم اگر جاي اون بودم همين كارو مي كردم .

 

خداي عزيز :

لازم نيست نگران من باشي . من هميشه دو طرف خيابان را نگاه مي كنم .

 

خداي عزيز :

فكر نمي كنم هيچ كس مي توانست خدايي بهتر از تو باشد . مي خوام اينو بدوني كه اين حرفو به خاطر اينكه الان تو خدايي ، نمي زنم .

 

خداي عزيز :

هيچ فكر نمي كردم نارنجي و بنفش به هم بيان . تا وقتي كه غروب خورشيدي رو كه روز سه شنبه ساخته بودي ، ديدم ، معركه بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 21:41  توسط   | 

یا چنان که هستی باش

                                 یا چنان باش که می نمایی ! ! !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 14:32  توسط   | 

- گفتم : می خوام یه روز بارانی ببینمت .
- پرسید چرا؟ این همه خدا روز داره .فقط روزهای بارونی؟
- گفتم : آره فقط روزهای بارونی
  کمی فکر کرد . نگاهش به آسمان بود.بدون اینکه نگاهم کنه گفت :
- اگر قبول نکنم .......
- گفتم : باید قبول کنی.
- گفت آخه میدونی؟....... من .... 
  پریدم وسط حرفش .خیلی جدی تر گفتم
- اما و اگر نداره . همین که گفتم
- گفت : اگر بارون بیاد . من ......
- گفتم : سنگ که از آسمون نمیاد .مگه چی میشه؟ هرچی دوست داری همون روز بارونی بگو ....
  هنوز از یه چیز نگران بود.اما قبول کرد . روزها گذشت تا بالاخره روز موعود رسید .

  صبح وقتی از خواب بیدار شدم بوی خاک نمدار به مشامم خورد . پریدم پشت پنجره 
  هوا پر از ابرهای سنگینی بود  به اندازه همه وسعت آرزوی من.
  رفتم از توی گنجه کوچکترین چتری رو که داشتیم انتخاب کردم.
  خدا خدا میکردم وقتی میبینمش بارون بیاد.اونوقت برای ایستادن و قدم زدن بازو به بازی اون کافی بود 
  موقع بارون هردو زیر همون چتر باشیم.

  هنوز چند قدمی با من فاصله داشت .نگاهش به چتر توی دست من بود و به من نزدیک میشد. 
  حالا درست روبروی من بود.

 - گفت : این همه خدا روز داره فقط روز بارونی ؟
 - گفتم : آره
 - گفت : اگر بارون بیاد.
 - گفتم :من با خودم چتر آوردم.
 - گفت قرار شد حالا حرفمو بزنم.
 - گفتم : خوب بگو ! چی میشه.
 - گفت :وقتی بارون بیاد من دوست دارم تنها زیر بارون قدم بزنم.بدون چتر !!!!
 - گفتم :ولی ..... من ... من دوست دارم ..
   پرید وسط حرفم و گفت :
 - همین که شنیدی .
 - گفتم : آخه میدونی .....
 - خیلی جدی تر گفت :
 - اما و اگر نداره. همین که گفتم .
   درست همون وقت اسمون برقی زد و صدای رعد چنان فضا رو پر کرد که انگار داره به من میخنده.و 
   قطره های بارون یکی یکی روی چتر بسته من نشستن و اون رفت تا تنها زیر بارون قدم بزنه .....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 7:53  توسط   | 

 

"در مراحل زندگی  در  آهنینی بر روی گذشته آن دیروزی که دیگر وجود ندارد ببندید و همین طور پرده ای فولادین به روی آینده فردایی که نیامده است بکشید آنوقت با اطمینان خاطر امروز را بگذرانید .

گذشته را به حال خود بگذارید تا در مرگ و نیستی مدفون شود .

وقتی بار مشکلات آینده بر غم و اندوه گذشته اضافه شود با خود شکست و محرومیت و رنج بهمراه می آورد ودر نتیجه قوی ترین اشخاص را نیز خرد می کند.پس پرده ای بین این دو هیولای عظیم یعنی گذشته و آینده بکشیدو امروز را از فردا جدا سازید"

 

 

(کاش می تونستم مثل گذشته به درستی این حرفا اعتقاد داشه باشم..
کاش می شد دوباره دخترلحظه ها باشم..)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 10:19  توسط   | 

سلام
دلم گرفته. خیلی هم گرفته .
اصلا این قالب وبلاگمو دوست ندارم
احساس غریبی می کنم باهاش.
شما چطور؟

یادمه یه بار یکی از دوستام ازم پرسید  نمی خوای قالب وبلاگتو عوض کنی؟ گفتم نه، اینو دوست دارم چون ساده است.گفتم من عاشق سادگی ام . دوست دارم ساده باشم. گفت: کاش همه مثل تو بودن...!!!

دیگه نمی تونم این قالبو تحمل کنم. بازم مثل قبل میشه.
کاش خودمم مثل قبل می شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 17:34  توسط   | 

در لحظه های تزلزل و تنهایی        وقتی بیایی        دست من از وسعت برمیخیزد

و نگاهم    بی اندکی قناعت                              زمین را میگیرد

 

آه خدایا

وقتی بیایی

چگونه در مقابل تو، ای وای

برای کدام معصیت به بار نشسته

افسوسمند سجده کنم

 

دریغا       از تو به جز نامی           هیچ نمی دانم

 

از این پنجره

که پیش روی من نشانده ای

یک شب به خانه ی من بیا

خدا!

دل سرمازده ام را      در قطیفه ای از نور بپوشان

دیشب یک سبد        پرسیاوشان از باغ تو چیدم            و برای این دل مسموم جوشاندم

تا بیایی.

 

اینجا روح مجروهم تنهاست

تنهاتر از تنهایی. بی پناهی

 

اینجا نه اینکه تو نیستی

اینجا من کورم

یک شب به خانه من بیا        برای تو    طاق نصرتی از بهار می بندم       و اطاقم را با آویختن فانوسهای روشن

آسمانی می کنم

و برایت فرشی می بافم از گل یاس             و دل مغرورم را می شکنم    با تیشه ای که تو به من خواهی داد

 

یک شب

از این دریچه بیا

تنم را          در چشمه نور می شویم        برهنه تر از آب        از پله ها بالا می آیم

آنگاه در برابر تو خواهم مرد

 

کی می آیی؟

امشب هوای چشم من بارانی است

 

دلم را می خواهم

در هوای بارانی

پیش تو جا بگذارم

زیر همان درخت

که پیغمبرانت شنیدند

روی بافه ای از شبنم و اشک

ای نور نور

چگونه می توان روبروی تو ایستاد            بی آنکه سایه ای سنگینمان کند

 

بیا و مرا

با عشقی ابدی هم آشیان کن

 

                                                                                     میترا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 11:47  توسط   | 

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم
با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست
در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 10:18  توسط   | 

قدم سوم رو هم برداشتم(e'mail)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 0:1  توسط   | 

قدم دوم:
همین که میبینید(قالب وبلاگمو عوض کردم)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 17:20  توسط   | 

((تابنده آفتاب،
((از ما دریغ داشت طلوعش را.
((آیا،
((این خیل خواب در خور خرگوشان،
((از چشم خلق
(تو) خیمه نخواهد کند؟

------ooo0-------------------------------
     (   )     0ooo
      \ (      (   )
       \_)      ) /
               (_/
  -------
     (   )     0ooo
      \ (      (   )
       \_)      ) /
               (_/ 
 

 

(شاید دیگه ردپایی از خودم نذارم)

                                                                           میترا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 17:8  توسط   | 

در بهار دوتا بذر در خاک حاصلخیز کنارهم نشسته بودند.

 

اولین بذر گفت:

 

-          می خواهم رشد کنم. می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم. می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرارسیدن بهار را بدهم... می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم!

و رشد کرد و قدبرافراشت.

 

بذر دوم گفت:

 

-          من می ترسم. اگر ریشه هایم را در  خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چیزی برنخورم . اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم، از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند...

و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند، از کجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد. و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند، از کجا معلوم که طفلی مر از زمین بیرون نکشد. نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود.

و این طور بود که او منتظر ماند.

 

مرغی خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت، بذر منتظر را دید و او را خورد.

 

" زندگی، از میان ما، آنهایی را که قدرت خطرکردن و رشد کردن ندارند، می بلعد."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 13:3  توسط   | 

شب تغسيل ماه
«... و لها جلال ليس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله و لها نوال ليس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله»
و فاطمه ـ سلام‌الله‌عليها ـ را جلال و جبروت و عظمتي است كه در وراي او، هيچ جلالي نيست، مگر جلال خداوند ـ جل جلاله ـ و هم او را بخشش و عطا و كرمي است كه در وراي او هيچ نوال و كرامتي نيست، مگر نوال خداوند ـ عم نواله ـ

*****

آسمان، اين‌ شبها كه مي‌رسد، عجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين، داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش، سر باز مي‌كند.
ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي‌هاي گريه كنند.
و تنها خداست كه مي‌تواند، تسلاي دل علي باشد.
ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند.

آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود، آن مدينه چه مدينه‌اي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علي جدا كند؟
چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟

گفته‌اند در عاشورا وقتي زخم در جان خورشيد نشست و زمين، پيكر مبارك حسين را بر خويش قطعه‌قطعه‌ ديد، به لرزه درآمد و آسمان تيره و تار شد و غبار خشم خداوند از جاي جنبيد.
در آنجا سجاد ـ سلام‌الله‌عليه ـ دست بر زمين كوفت و زمين را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.

آسمان و زمين هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خويش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولي دم نزدند. مويه كردند، ولي فغان نكردند. در خويش شكستند و گريستند، اما ضجه نزدند.
چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين، متلاشي نگشت؟ آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

مگر نه زهرا، والاترين محبوبه خداوند بود و خدا به بهانه وصلتش فرموده بود: «احبّ النساء الي».
مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقيه وابستگان او؟ پيامبر پدر او بود و علي، همسر او و حسنين فرزندان او؟ ـ سلام‌الله عليهم اجمعين ـ «هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها».
مگر نه رضاي خداوند در گرو رضايت مرضيه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟ مگر نه صديقه كبري، راز آفرينش زن بود، بهانه خلقت نسوان؟ مگر نه فاطمه شبيه‌ترين بود به رسول خدا؟ «ما رأيت احداً كان اشبه كلاماً و حديثاً من فاطمة برسول الله صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم».

مگر نه فاطمه، آخرين مشايع و اولين مستقبل پيامبر بود؟ مگر نه فاطمه راستگوترين موجودات بود پس از رسول خدا؟ مگر نه فاطمه، پاره جگر پيامبر بود و عزيز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه... .
چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين متلاشي نگشت؟
آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

كسي هست در خانه فاطمه پس از او كه شايد اين راز سر به مهر، به دست‌هاي او گشوده شود؛ او اسماء، محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسيد، شايد پاسخ بگويد.
بگويد كه: «آري حسنين سر به پاي مادر نهاده بودند و پايه‌هاي عرش را ضجه‌هاي خويش مي‌لرزاندند. زينب و ام‌كلثوم، كائنات را با موهاي خويش پريشان مي‌كردند. چروك بر پيشاني آسمان افتاده بود، زمين از درد به خود مي‌پيچيد، ناله‌هاي فرشتگان، داغ پيامبر را دوچندان مي‌كرد. ولي چه بود آنچه آفرينش را بر پاي نگاه مي‌داشت؟
در آن شب تغسيل ماه، من ديدم كه علي در مأمن تاريكي، سر بر ديوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرينش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار مي‌گريست».

اگر در عاشورا، سجاد ـ عليه‌السلام ـ مشت بر زمين كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علي سر بر ديوار كائنات، ملتقاي زمين و آسمان، محور آفرينش مي‌ساييد و با وجود بي‌قرار خويش، همه را به آرامش مي‌خواند.


افشاگرانه‌ترين فرياد اعتراض تاريخ
مظلوميت آنچنان بر وجود تو سايه افكنده است كه يادت، بي‌اراده و ناگزير، آتش بر خرمن وجود مي‌افكند و خاطره‌ات، بغض را در گلو مي‌شكند.
در آن خانه كوچك، رازي به وسعت تاريخ نهفته است. چنان مظلوميتي بر آن خانه كوچك سايه افكنده و چنان زخمي بر آن جگر تاريخ نشسته است كه هيچ حادثه‌اي نمي‌تواند دل‌هاي شيعيان، طواف‌كنندگان آن حرم خداوند را مسرور كند.

آري، آن مظلوميت نيلي كه بر چهره تو نشسته بود، نمي‌گذارد كه لبخند بر چهره نه تشيع و نه اسلام، كه حتي انسانيت پس از تو بنشيند.
به هر حال، آن در، بر آن پهلو شكسته است، چه تفاوت دارد كه در وفاتت اين خاطره عرش‌سوز و جگرخراش را تداعي كنيم يا در ولادتت؟

مهم اين است كه تو مظلوم بزرگ‌ترين جنايت تاريخ واقع گشته‌اي.
مهم اين است كه صبر لايتناهي خدا در جانكاه‌ترين حادثه آفرينش در تو به تجلي نشسته است.
مسئله، اشك‌هاي علي است و لرزش گونه‌هاي علي به هنگام شستشوي پيكر مطهر تو.

مهم، گريه‌هاي دادخواه و اشك‌هاي ظلم‌برانداز توست و سر بر ديوار نهادن علي و زار زدن علي.
آنچه جانسوز است، صبر توست در مصائب علي و صبر علي است در مصائب تو.
و از همه مهم‌تر، تشييع شبانه و مظلومانه پيكر توست.

چه كردند با تو كه اين تازيانه اعتراض جاودانه را ـ المخفية قبرا ـ بر پشت تاريخ روا دانستي.
چه ظلم‌ها بر تو رفته بود، چه حق‌ها از تو تضييع گشته بود و چه حقايقي در مقابل ديدگان تو تحريف شده بود كه اين اعتراض افشاگرانه را بر پيشاني تاريخ حك كردي و دشمن را بر كرسي رسوايي جاودانه نشاندي؟
و اين چگونه اعتراضي بود كه خداوند نيز به حمايت از آن برخاست؟

همان علي كه مأمور به سكوت بود، همان علي كه شمشير را به رغم كارسازي و برندگي در نيام پسنديده بود، همان علي كه سخت‌ترين جنايات تاريخ را تاب آورده و دم برنياورده بود، چه شد كه در حمايت از اين اعتراض شكوهمند تو، بر بالاي بقيع ايستاد، شمشير از نيام كشيد و دشمن را تهديد به جاري كردن سيل خون بر زمين كرد؟
باري اين اعتراض تو در تشييع شبانه‌ات و در مخفي كردن قبرت، اگرچه تاريخ را از تحريف مصون مي‌داشت و هرچند فرياد تظلم تو را بر جهانيان تا ابد طراوت مي‌بخشيد، اما سنگين‌ترين غم شيعيان تو گشت و عظيم‌ترين درد اسلام و بزرگ‌ترين اندوه انسانيت.

آن‌كه عزيزترين كسش را، پدرش را، فرزندش را، برادرش را، در جامه شهادت به خدا تقديم كرد، دلخوش است به اين‌كه هر از گاه در كنار قبر او مي‌نشيند و به تيشه اشك، راه بسته دل مي‌گشايد.
ولي آنكس كه قبري براي عزيزش نمي‌شناسد چطور؟ او بغضش را با خود به كجا مي‌تواند ببرد؟
كجا مي‌تواند عقده دل بگشايد.

اين است مظلوميت تو و به تبع، مظلوميت شيعيان تو.
كجا گريه كنند عاشقان تو بر مصائب تو؟ كجا اشك بريزند دلدادگان تو بر مظلوميت تو؟
و كجا ضجه بزنند فرزندان تو در فقدان تو؟
اين است مظلوميت تو و به تبع، مظلوميت شيعيان تو.


و اين است كه: ياد تو به هر بهانه‌اي ـ وفات يا ولادت ـ بغض را در گلويمان مي‌شكند و جگرمان را آتش مي‌زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 18:32  توسط   | 

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 18:0  توسط   | 

اگر سهم من از این همه ستاره
فقط سو سوی غریب است...
غمی نیست...
همین انتظار رسیدن شب...
برایم کافیست...!!!

من هنوز نیومدمــــــــــــــــــــــــــا!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:34  توسط   | 

سلام
دارم میرم سفر
برام کامنت بزارین. دلم برای همتون تنگ می شه!!!

                                                                     میتی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 23:12  توسط   | 

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت، سوگواران تواند

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما آیا باز برمی گردی؟

چه تمنای محال ؟              خنده ام میگیرد

 

چه شبی بود و چه روزی افسوس!

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را ، از سر شاخه به بانگ هی هی ،

ما قناری ها را ، از درون قفس سرد رها می کردیم

 

آرزو می کردم ،

دشت سرشار ز سرسبزی رویاهارا

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

 

من چه می دانستم،

هیبت باد زمستانی هست....

من چه می دانستم،

سبزه می پژمرد از بی آبی،سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم،

دل هر کس دل نیست

قلب ها زآهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

 

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد، درختی شد، نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز، این برآورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

 

و چه رویاهایی!

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیت ها،

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی، چه امید؟؟؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوترها را            آه ، کبوترها را.......

و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم:

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

دست های تو توانایی آنرا دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو  به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر، رونقی دیگرهست

می توانی تو به من، زندگانی بخشی

یا بگیری از من ، آنچه را می بخشی

 

بی تو من چیستم؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه

گردبادم در دشت

برگ پاییزی در پنجه باد

بی تو ،سرگردان تر از نسیم سحرم

بی تو اشکم ،دردم ،آهم

بی تو خاکستر سردم، خاموش

 

نتپد دیگر در سینه من، دل با شوق

نه مرا بر لب، بانگ شادی، نه خروش

بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد،

واندر این دوره بیدادگری ها هردم

کاستن،کاهیدن، کاهش جانم                کم کم.....

 

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو من مردم، مردم

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آنزمان که خبر مرگ مرا

 از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را                             -بی قید-

و تکان دادن دستت که

                                                   مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجیب !

                                                   عاقبت مرد! افسوس !

من به خود می گویم:

                                                  " چه کسی باور کرد

                                                    جنگل جان مرا

                                                    آتش عشق تو خاکستر کرد؟....

 

                                                                                                      میترا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 23:5  توسط   | 

شد زغمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا د
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو تا دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

" مولانا "
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 18:37  توسط   | 

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من

                                                                        میترا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 12:27  توسط   | 

اي هميشه خوب

ماهي هميشه تشنه ام

درزلال لطف بيكران تو

مي برد مرا به هركجا كه ميل اوست

موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

- اي زلال پاك!-

جرعه جرعه مي كشم تورا به كام خويش

تا كه پرشود تمام جان من زجان تو!

اي هميشه خوب!

اي هميشه اشنا!

هرطرف كه مي كنم نگاه

تا همه كرانه هاي دور

عطر وخنده وترانه مي كند شنا

درميان بازوان تو!

ماهي هميشه تشنه ام

اي زلال تابناك!

يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني

ماهي توجان سپرده روي خاك!

                                                                 میترا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 19:55  توسط   | 

"شاهد عشق"شعرت انقدر قشنگ بود که دلم نیومد ننویسمش!!

کاش می شناختمت!!

و خدا آمده بود
که ترا رویاند
بین دستان پر از عاطفه ام
اما تو یک بغل فاصله آوردی و دلیلی کم رنگ
که گل یاس کبودت پژمرد
گل یاس رفتنی است
زندگی بی گل عشق شوره زاریست بزرگ
پس تو هم عاشق شو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 10:33  توسط   | 

"لوسیفر" و "سیمرغ" جای شعرای قشنگتون تو وبلاگم خالیه!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 10:30  توسط   | 

انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.!!!

                                                                                            میترا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 11:18  توسط   | 


من هم مثل تو دلی پردرد دارم ازآنهایی که در دفتر زندگیشان سطری از عشق و عاطفه نمی توان یافت اما چه کنم که ...
در دلم هیچ نمانده جز دوست داشتنت و زخمهای آن...

و چه خوب گفته که:

دهانت را مي‌بويند

مبادا كه گفته باشي  دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

                       فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبي‌ست، نازنين

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

آنك، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر 

با كنده و ساطوري خونالود

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد"

 

                                                             میترا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:52  توسط   | 

""" "انسان بودن و ماندن چه دشوار است.""" "

                                                               میترا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:40  توسط   | 

من به معجزه ی عشق ایمان دارم!!!

اینو هیچوقت یادت نره. باشه؟؟؟؟؟؟؟

                                                       میترا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 18:4  توسط   | 

گل سرخي براي محبوبم

 

 " جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!" تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 11:56  توسط   | 

 دلم یه جوریه.......

گرفته؟! نمی دونم؟! از اون وقتایی که ادم نمی دونه چشه..... حالش بده؟! خوبه؟! فک کنم یکم کلافه باشم... اه ه ه ه ه... حالم بدتر شد... اصلا این چرت و پرتا چیه می نویسم...

از وقتی از مسافرت برگشتم اینجوری شدم.. دوست داشتم همون جا بمونم... نه... دوست داشتم خونه می موندم... امروز اصلا دوست نداشتم بیام سرکار....

کاش می موندم خونه.... ولی نمی شد... دیروزم همین کارو کرده بودم...

وبلاگ نسیمو خوندم.. بهش حسودیم شد.. چقد راحت میتونه حرفاشو بنویسه... خوش بحالش..

آدم اگه بخواد از یکی یه خبری بگیره باید چی کار کنه؟؟؟؟؟

آدم اگه نخواد اون نفره بفهمه که اون ادمه خواشته ازش خبری بگه چی ؟!!! میشه؟!!

اصلا به درررررک. به من چه.... یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره.......

دارم خفه می شم از بی حوصلگی و کلافگی.... کاش یکی بود این کلاف رو از هم باز می کرد

دلم زند می خواد... با نسیم... بستنی ام داشته باشه... با اون قاشق چوبیا... همونایی که قرار بود نسیم واسم بگیره ولی یادش رفت..........

سرم درد داره... با این وضعیت اگه برم زند که حتما ...

بی خیال...

مثل همیشه............

این جریان مداوم و همیشگی زندگی.... و مرگی که تمرگیده.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 20:53  توسط   | 

غروبی بود و صحرایی غم آلود

برخسار افق، دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگزردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریای آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر، چهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا بال میزد

جوانی، نی در آن احوال میزد

زمِین در ماتم هجران خورشید

چو مصروعی دمادم جان بسر بود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که همچو دردمندی محتضر بود

ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی به گوش شمس میگفت -

که : دور از روی تو خاموش و سردم

مرو ، ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر ، آرام من باش

تو بخت روشنی بر بام من باش

ولی مهر درخشان نرم نرمک -

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نامرادی -

بزیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

بتن از شب ، لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور -

جمال نقره فام ماه ، سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در آن دم بر فراز تخته سنگی -

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید روی -

بدامان جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همیزد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آندو ، با هم راز میگفت

نگاه ، عاشقانرا صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

(( تو مو می بینی و او پیچش مو ))

(( تو ابرو ، او اشارتهای ابرو ))

جوانک زلف دختر را به نرمی

بانگشت نوازش تاب میداد

پریرو گریه میکرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان زیر لب با خویش میگفت :

- مه من ، دلربا شیرین دهانست

(( میان ماه من تا ماه گردون ))

(( تفاوت از زمین تا آسمان است ))

قمر ، این زلف عطرآگین ندارد

قد موزون ، لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گمکرده فرزند -

بروی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی -

بروی برگ گل ، پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین دهانی -

بود شیرین تر از جان جهانی

پریرو تا برد دل را ز عاشق -

بهنگام نیازش ناز میکرد

خمار آلوده نرگس را به صد ناز -

گهی می بست و گاهی باز میکرد

دلارامی که رمز عشق داند

گهی جان می دهد گه میستاند

جوان ، آهی کشید و گفت : ایگل -

(( چه خوش باشد که بعد از انتظاری...))

کلامش را برید و گفت آنماه : -

(( به امیدی رسد امیدواری ))

جوان گفتا که : من امیدوارم

پری گفت : امشب امّیدت بر آرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش باد هم نشنید آنرا

بلی ، راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منّت از زبانرا

بچشم یکدگر تا خیره بودند -

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان ، گاهگاهی -

بچین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و نا امیدی -

بجان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل ، ناله ها داشت

حکایت ها نهانی با خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش -

به روی یار ، گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک -

ستاره بر رخ ان ماه میریخت

ز اشک و آه ، طوفانی بپا بود

(( خدای عشق )) آنجا (( ناخدا )) بود

پریرو ، موی عطر افشان خود را -

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوانرا

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان ، آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروق از دیده ی او رخت بر بست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود بپای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

در آن حالت بروی عاشق زار -

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده -

خروشان موج دریا ، داد میزد

پریرو با نگاهی حیرت آمیز -

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی -

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل این شعر میخواند -

بآهنگ (( نوا )) اما به صد سوز

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد

                                                                                             (مهدی سهیلی)
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 14:11  توسط   | 

در ميان من و تو فاصله هاست ...

 گاه مي انديشم ... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!...

 تو توانايي بخشش داري .

دستهاي تو توانايي آن را دارد ... كه مرا زندگاني بخشد ...

چشم هاي تو به من مي بخشد ... شور عشق و مستي ...

و تو چون مصرع شعري زيبا ... سطر بر جسته اي از زندگي من هستي...

دفتر عمر مرا ...  با وجود تو شكوهي ديگر ... رونقي ديگر هست ...

مي تواني تو به من ... زندگاني بخشي ... يا بگيري از من ... آنچه را مي بخشي.

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه ... بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه ...

 گرد بادم در دشت ...

برگ پاييزم در پنجه ي باد ...

 بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم ...

بي تو ... اشكم -

                دردم - 

                         آهم ... آشيان برده ز ياد ...

 بي تو خاكستر سردم ... خاموش ...

 نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق ...

نه مرا بر لب ، بانگ شادي ... 

 بي تو احساس من از زندگي بي بنياد

                      كاستن

                               كاهيدن  

كاهش جانم ... كم كم ...

چه كسي خواهد ديد ، مُردنم را بي تو ؟

 بي تو مُردم ... مُردم.

چه كسي باور كرد ... جنگل جان مرا ...

                                آتش عشق تو خاكستر كرد؟


(لوسیفر بازم به من بگو تنبل!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 20:0  توسط   |