تبليغاتX
...آرامش توفانی...

من متاثرم
خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!
ولی مگه از اول اینجوری نبود؟؟؟
چرا جور دیگه ای فکر کردی؟؟؟؟
چرا؟؟

"خیلی وقتا نمی خوای خیلی چیزارو بگی

ولی من می فهمم  از صدات!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 20:21  توسط   | 

هميشه عاشق کسي باش که لايق عشق باشد نه تشنه ي عشق. زيرا تشنه ي عشق روزي سيراب مي شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 17:13  توسط   | 

بيا لبخند بزنيم

بدون انتظارپاسخي از دنيا.

و بدان كه روزي آنقدر شرمنده مي شود.

كه به جاي پاسخ لبخند ، به تمام سازهايمان مي رقصد.

باور كن !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 20:25  توسط   | 

براي نگاهي، دنيا! براي لبخندي، آسمان! براي بوسه‌اي... نميدانم...براي بوسه‌اي!!! ترا چه خواهم بخشيد! (گوستاو آدولفو )
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 13:2  توسط   | 

بنویس خاطرات آینده را و مقدر کن احتمال دیدارمان را در قیامتی نزدیک طوری که هیچ یادم نیامده باشد طوری که هیچ یادت نیامده باشد بنویس نام کوچکم را بزرگ درست کنار نام خودت و در خاطرات آینده مصور کن آفتاب بمانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 14:41  توسط   | 

هیشکی مثل تو نشد بیاد تو لحظه و شریک لحظه هام بشه ،هیشکی مثل تو نشد حرفامو از خط نگاهم بگیره ،هیشکی مثل تو نشد خدارو شاهد بگیره ،هیشکی مثل تو نشد حرف چشامو بخونه ،نمی دونم شاید هر کسی با نگام شیدا بشه به قول تو، ولی هیشکی نیست بیاد عاشق صادقم  بشه ،هیشکی مثل من بنفشه هارو دوست نداره جز خود تو ،هیشکی مثل من روز زردِرنگی نداره  جز خود تو،هیشکی مثل تو نمی تونه منو صداکنه،اسممو  از ته دل داد بزنه .آدما ، مترسکها، عروسکا خیلی وقته رهاشدن،از من و این دل من جدا شدن ،آره تو راست می گی از پرنده نمیشه آسمونو گرفت ،ولی میشه با پرنده موند، تا آسمونا رفت، ...،چون فقط من می دونم منظور حرفای تو رو... .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 20:34  توسط   | 

 

 

اگه یه انار تو دستت باشه یهوویی از دستت بیوفته رو زمین، ترک برداره ، دونه هاش پخش زمین شن،..

اونوقت اگه هرکدوم از اون دونه هارو  برداری تو دستت بگیری از همون جا می تونی قلبشو ببینی ، تا ته قلبش دیده میشه

اونم دیگه لازم نیست چیزی بگه

چون خودت همه چی رو می بینی!!!

...حتی از روی نشونه ها هم میشه دید، میشه خیلی چیزارو فهمید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 20:0  توسط   | 

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود        آنچنان جای گرفته است که مشکل برود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 22:26  توسط   | 

بلدی چه جوری تو زمان حال زندگی کنی؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 15:8  توسط   | 

تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو میتابه

چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه

تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله

مثل آينه "پاك "و "روشن" مهربون مثل "خياله"

كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت

كليدي داري براي درهاي هميشه بسته

كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت

مرهمي داري براي زخم اين "هميشه خسته"

تو به قصه‌ها شبيهي "ساده اما حيرت‌آور"

شوق تكرار تو دارم وقتي مي‌رسم به آخر

تو پلي پل رسيدن روي "گردابه ترديد"

منو رد مي‌كني از رود منو مي‌بري به "خورشيد"
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 13:30  توسط   | 

دلش را شكستم

خودم دانستم

ار همان نگاه گيج اش فهميدم

دلش شكسته بود

پشييمان شدم اما ديگر فرصتی نبود

به دنبالش دويدم

همچون تكه ابری سبك

از پله ها ليز می خورد و پايين می رفت

زير باران به او رسيد م

فرياد زدم :(( مرا ببخش،مرا ببخش‌!!))

برگشت و به من نگاه كرد

با همان نگاه آشنای قديمی

 گفت:((چرا زير باران ايستاده اي!!))

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 11:18  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 17:53  توسط   | 

مرسی بابت این فرشته های خوشگل نازه اوووچولووو

یه یاداوری خیلی خوب و به موقع بود واسه اینکه اینو یادم نره که: "از همون اول که پامو گذاشتم تو این دنیا، خدا دو تا فرشته (مثل همینا) گذاشته تا مراقبم باشن"

واسه تو هم گذاشته !!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 11:52  توسط   | 

دیگر برای دیدن او نیست ؛ این که من

این راه صعب را همه شب تا به صبحدم

بر جان خویش هموار کنم.

 

او مرده است

او مرده است در من و دیگر وجود او

از یاد رفته است.

 

در من تمام آنهمه شب ها و روزها

بر باد رفته است!!!

 

ooo0                         
     (   )     0ooo
      \ (      (   )
       \_)      ) /
               (_/
 0ooo    
     (   )     0ooo
      \ (      (   )
       \_)      ) /
               (_/

                                                                      میترا

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 0:52  توسط   | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک.

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نيست ، مرگی نيست

صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:13  توسط   | 

ناتانائیل،کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس به خود نگیرد،بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد.

 

منتظر هر آن چه به سویت می آید باش و جز آن چه به سویت می آید ، آرزو مکن.جز آن چه داری آرزو مکن.

 

بدان که در لحظه لحظه ی روز می توانی خدا رابه تمامی در تملک خویش داشته باشی.

 

تملک خدا یعنی دیدن او،اما کسی به او نمی نگرد.


ناتانائیل تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود.در انتظار خدا بودن ،ناتانائیل، یعنی در نیافتن این که او را هم اکنون در وجود خود داری.

 

تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه ی خوشبختی خود را در همین دم قرار بده.


به شامگاه چنان بنگر که گویی روز بایستی در در آن فرو میرد؛و به بامداد پگاه چنان که گویی همه چیز در آن زاده می شود.

نگرش تو باید هر لحظه نو شود.

                                                                                         آندره ژید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 10:18  توسط   | 

میگه می ترسم ازت، مبهمی!!!!


گفتم تا حالا شده بری تا اوج بعد یهویی از اون بالابیفتی پایین؟
گفت آره...
گفتم نه! تا حالا شده یکی تو رو ببره تا اوج بعد اونوقت همون که تو رو برده تا اوج، خودش از اون بالا پرتت کنه پایین؟
گفت آره...
خیلی چیزای دیگه هم گفت.
خیلی تعجب کردم، فکر نمی کردم اونم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 19:27  توسط   | 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه. "فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه)هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟اوه فرشته، زنم افتاده توي آب.فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟" آره " هيزم شكن فرياد زد.فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 14:5  توسط   | 

من به دستای نگاهت دل خود رو می سپارم
هستيم يه قلب پاکه که برات هديه ميارم

واسه ما فرقی نداره که چقدر فاصله داريم
هر جای دنيا که باشيم واسه هم پر در مياريم

ميدونم با گوش جونت ميشنوی ترانه هامو
ميون اين همه فرياد ميشناسی رنگ صدامو

دل من قد يه دريا اما واسه تو يه برکه
تو برام آب حياتی بی تو بودن مثل مرگه

توی آسمون رويام تو پری شهر نوری
تو عزيزترين ستاره از يه کهکشون دوری

تو برام رنگ خيالی توی بيرحمی دنيا
مثل آسمون رويا آبی قشنگ دريا

 

 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 11:19  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 18:52  توسط  

عشقو با تو شناختم

احساسو با تو درک کردم

نیازو کنار تو تشخیص دادم

مهربونی رو تو عمق نگاهت دیدم

نوازشو همراه دستات لمس کردم

مهربونی رو با لبخندت یاد گرفتم

 

گذشتو از تمام وجودت یاد گرفتم

 

و تو همه ی این سالها نشستی و منو نظاره کردی

تو همه ی این سالها نشستی و انتظار کشیدی

انتظار اینکه همه ی چیزای خوبی که بهم یاد دادی، همه ی اون درسایی که از زندگی گرفتی و به من یاد دادی ، همه رو بینی، من شاگرد بدی بودم چون نخواستم اینارو یاد بگیرم و تو بازم انتظار کشیدی

بازم منتظر نشستی تا همه ی اونا رو تو وجود من ببینی و میگی دلم روشنه!!!

 

و من بی توجه به تو رفتم و رفتم

گذشتم و خندیدم

منو میدیدی و ...

تو هم به خنده ی من خندیدی فقط برای اینکه احساس نکنم تنهام.

خیلی وقتا... خم به ابروت نمی آوردی هرچند می دونم همون وقتا با کارام قلبتو به درد آوردم

 

دلم میخواست همه ی چیزای خوب دنیا رو تو دستام بگیریم و همه رو یهویی بریزم جلوی پات، نه که هم ی چیزای دنیا ارزشتو داشته باشه! نه! فقط خواستم ...

 

من که  یادم نمی آد ولی میگن خیلی سختی کشیدی

از همون لحظه اول که منو خواستی

یعنی اراده کردی که باشم

اراده ی تو باعث شد خدا بهم فرصت به این دنیا اومدن رو بده

 

چرا بهت می گن فرشته؟ شاید چون فرشته ها خیلی نازن! شاید چون کارایی که فرشته ها برای ما می کنن هیچ جایی ثبت نمیشه، مشخص نیست

 

و من هنوزم نمی فهمم...

 و به قول رامتین: "دليل عوض شدن زنها بعد از مادر شدنشون فقط حس مادري عجيبي نيست كه به يه موجود ديگه دارن ...درد ....درد ..... درد .... تو درد مي كشي و كس ديگري مي آيد . تو ميروي و كس ديگري مي آيد . دردي كه درد نيست .... معجون عجيبي از زجر و شادي ... يك تناقض مركب..."

 

و فقط این منم که می دونم تو چقدر درد کشیدی

من می دونم که تو بیشتر از هر مادر دیگه ای درد کشیدی واسه ی این زندگی !!!

 

تو همه ی لحظه ها پشتم بودی. از کوه محکم تر.و من چقدر راحت بهت تکیه کردم. بعد از رفتن بابا، تو بازم وایسادی پشتم، تنها شدی ولی بازم وایسادی، دیدی یه کوه چه جوری بیشتر و بیشتر پافشاری می کنه برای محکم تر ایستادنش. اون موقع من دیدم اون پافشاری رو ...

 

با اینکه خودت بیشتر از همه شکستی ولی نذاشتی من حتی خم بشم دستتو گرفتی پشتم تا نذاری خم بشم

دیدی باغبون وقتی میبینه یه درختش طاقت بار سنگینو نداره چی کار میکنه، یه چیزی میاره و میذاره پشتش تا بشه تکیه گاه، تا دیگه نشکنه...

 

و منم زیر اون بار سنگین ... و تو هم اولین باغبونی که خودتو واسم تکیه گاه کردی ...

 

                                                                              از طرف میتی  تو (همون که واست میمیره)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 21:55  توسط   | 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند، تو همچنان که هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 19:30  توسط   | 

آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت میدارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 

هزار افتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گریان

در تمنای من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود.

 

 

 

 (دیدی اشک چه رنگیه؟؟؟و بغض ...)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 17:40  توسط   | 

جادوانگی ارزانی تو باد که شايسته اش بودی و بی گمانم که نسل ها در واژه های تو رازی را جست و جو خواهند کرد و تو را به ساليان خواهند خواند. حتی اگر هنوز به راز آن هزاران صفحه فرهنگ کوچه های اين ديار دست نيافته باشند که تا آخرين دم بر سر آن بودی.

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست !!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 12:33  توسط   |