تبليغاتX
...آرامش توفانی...

 

با تو رفتم بی تو باز  آمدم                                               
از سر کوی او .  دل دیوانه                                            
پنهان کردم در خاکستر غم                                     
آن همه آرزو . دل دیوانه                                    
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی                
تو مرا با عشق او آشنا کردی                    
پس از این زاری مکن                         
هوس یاری مکن                           
تو ای ناکام . دل دیوانه               
با غم دیرینه ام                    
به مزار سینه ام             
بخواب آرام دل دیوانه ه 

                                                                           میتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 20:10  توسط   | 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.

من اومدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 16:51  توسط   | 


ايستاده بود وسط خيابان ديوانه ,
دور و برش ماشين ها مثل سوسک هاي عجول مي رفتند و مي آمدند
ترسيدم
ترسيدم نکند گوشه دامنش گير کند به شاخ ماشين ها و زودتر از موعدش بپرد
بالهايش معلوم بود شوق پريدن دارد
مثل خودم
دويدم جلو ,
داشت آسمان را ديد مي زد
گفتم :
- سلام ,
برنگشت , دستم را گرفتم به خط نگاهش و رفتم تا آسمان
لاجوردي بود و وسيع
تکه اي ابر بود شبيه تيکه ابر !
گفتم :
- قلاب نگاتو انداختي رو ابره ؟
خنديد و برگشت ,
چشمانم مثل دو دست , لطيف و نرم صورتش را گرفت بين خودش
گرم بود و خيس
فکر نکن که زيبا بود ها ... نه ... ساده بود , مثل يک ...
مثل يکي مثل خودش که ... کسي که نبود به گمانم
گفت :
- مگه نگاه آدمم قلاب داره ؟
کلمه به کلمه جمله اش را روان و ساده گفت
مثل وقتي که کودکي برايت داستان بخواند
گفتم :
- خب .. آرررره ... من با تا حالا با قلاب نگام خيلي چيزا شکار کردم ...
اينبار تعجب کرد
گفتم :
- ببين .. همين ابره رو ميبيني ؟ اگه گفتي چرا تکون نمي خوره ؟
گفت :
- نمي دونم !
گفتم :
- خب بنده به قلاب نگاه تو شده طفلک .
بند خط نگاهشو گرفتم و آروم پيچيدم دور يه تيکه چوب و گرفتم جلوش
- بيا
گفت :
- اين چيه ؟
گفتم :
- خط نگاته با قلابش
خنديد و گفت :
- ولي توي دستت که هيچي نيس .
گفتم :
- چون تو نميبيني نتيجه ميگيري که نيس ؟
گفت : خب .. آره خب .
گفتم :
- پس ازون موقع توي آسمون داشتي چي رو نگاه مي کردي ؟
نگاهشو برگردوند توي آسمون , بغضش گرفت به گمونم ,
گفت :
- هيچي
گفتم :
- ديدش ؟
گفت :
چي رو ؟
گفتم :
- هيچي رو ؟
اخم کرد . با قهر گفت :
- مسخره ام مي کني ؟
گفتم :
- نه ... ولي وقتي تو اينهمه مدت داري هيچي رو نگاه مي کني , حتما ميتوني به من بگي چه شکليه ؟
دستشو دراز کرد و قلاب نگاهشو از توي دستم که همينطور دراز مونده بود برداشت
لبخند زد و گفت :
- حالا فهميدم
گفتم :
- آها
صداي بوق ميومد , بوق و قيژ و ووويژژژ
گفتم :
- خيابونو ببريم اونور تر ؟
گفت : چطوري ؟
گفتم :
- اينطوري ...
دستشو گرفتم و با هم از خيابون رد شديم
توي پياده رو زير درخت
گفتم :
- ببين .. خيابونو برديم اونطرف
اينبار بلند خنديد
گفت :
- آره آره .. آفرين .. ما تونستيم
گفتم :
- چقدر قشنگه
گفت :
- چي ؟
گفتم :
- اينکه ما تونستيم با هم يه کاري رو انجام بديم ,
گفت : آره ... آره
دستش هنوز توي دستم بود
مويرگاش تند تند ميزد
گرم و صميمي
گفتم :
- يک .. دو .. سه ..
گفت :
- چيرو ميشمري ؟
گفتم :
- صداي پاي عشقو ؟
گونه هاش سرخ شد , مثل سيب
گاهي وقتا سيبو نبايد گاز گرفت , بايد .. بوسيد .... نه ... بايد فهميد
گفتم :
- به دور و برت نگاه کن ,
نگاه کرد
گفتم :
- چي ديدي ؟
گفت : يه عالمه آدم
گفتم :
- پس هنوز مونده تا بفهمي
گفت :
- مگه تو چيز ديگه اي مي بيني ,
گفتم :
- آره ... من فقط " تو " رو ميبينم .
گوشه لبش پريد بالا و زود برگشت سرجايش
مثل وقتي که پلک چشمم مي پرد
گفتم :
- حالا به من ميگي وسط خيابون داشتي توي آسمونو چيرو نگاه مي کردي ؟
گفت :
- راستش فک مي کنم وسط خيابون نگاه کردن آسمون يه حال ديگه اي داره
خنديدم ,
گفتم :
- ولي من نگاه کردن به وسط خيابون از وسط آسمونو رو ترجيح ميدم
گفت :
- مگه ميشه ؟
گفتم :
- کار نشد نداره .
خنديد ,
گفت :
- آها .. حالا فهميدم .
گفتم :
- آفرين .
گفت :
- تنهايي
گفتم :
- نه .. با تو نه .
چهره اش باز شد , گفت :
- مثل من .
اينکه من دستش را گرفته بودم يا او دستم را , يادم نيست
دور و برمان آدم ها مي رفتند و مي آمدند
آن وسط , بي محابا ,
به آسمان نگاه کرديم
من به آسمان چشمانش , که بي کران ترين آسمان ها بود
و او نيز هم ,
گفتم :
- ياد گرفتي چطور ميشه از آسمان , به زمين نگاه کرد
گفت :
- آره , تو خوب يادم دادي
گفتم :
- شش .. هفت
گفت :
- هشت .. نه
هر دو خنديدم
گفتم :
- من اينو بلد نبودم
گفت :
- اين يکي رو هم از من ياد بگير
گفتم :
- آها .. حالا فهميم
گفت : چيرو ؟
گفتم :
- اينکه بين هفت و نه , آدم ميتونه عاشق بشه
خنديد
گفت :
- من بايد برم
گفتم :
- مواظب خودت باش
گفت :
- فردا ميبينمت
گفتم :
- حتما , ولي نه وسط خيابون ..
گفت :
- باشه .. ولي ...
گفتم :
- ولي چي ؟
گفت :
- قاطي آدما گم نشي ...
دور و برمو نگاه کردم
گفتم :
- تو اينجا آدم ميبيني ؟
انگار که چيزي يادش آمده باشد نگاهم کرد
گفت :
- راستش نه ... من فقط ..
با هم گفتيم :
... " تو رو ميبينم
"
***
رفتيم
هر کدام در مسيري خلاف هم
دور ميشديم از هم و نزديکتر به هم
برگشتم يک آن
جاي نگاهش به آسمان را کاويدم
تکه ابر همانطور مانده بود سرجايش
تکه ابر شکل همه چيز بود
شکل ماندن , رفتن , بودن و يکي شدن
شکل قدم برداشتن با هم ,
توانستن و خواستن
شکل ..
شکل عشق

 

.........یه مسافر که واسه یه مسافر مینویسه........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 12:20  توسط   | 

وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدای من

باورم نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداجون ازت متشکرم

الهی من قربونت برم خداجون،الهی من فدات بشم خداجون


خیلی دوست دارم خداجونم


خیلی خاطرتو می خوام، تا اخر عمرم


متشکرم


                                                                                                       میترا


این جز معجزه هیچی نمی تونه باشه!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 20:34  توسط   | 

    جانباز

 

 لاغر، شکسته و روی ویلچر، انگار نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو. سلام کرد. ضبط را گرفت جلویش،

لطف کنید حالا که جنگ تمام شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگویید

نگاه کرد..

خاطره!؟ من هیجده ساله روی این صندلی چرخ دار هستم.خوبه؟

 


 

 

 بعضی حرفا اونقد بزرگن که آدم از گفتنش می ترسه. ولی باید اونارو کوچک کرد تا بشن در حد و اندازه فهم ما آدما!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 14:20  توسط   | 

من قصر آرامشم را در پشت دیوار بلند شب ساخته ام
من درون خیمهء زیبای شب بر بال رنگین خیال پرواز میکنم
میرسم به دری سبز گشوده به باغی تازه تر از صبح بهار

بر پلک بسته چشمانم گلاب پاش صبح گلاب سفید روز را میپاشد
و بال رنگین پرندهء خیالم را در کورهء داغش میسوزاند
و مرا از خواب سبز آرامش به صبحی بی حوصله و دلتنگ میکشاند

فضای نا آرام و لغزندهء روز با من غریبه است و من تنها میمانم
چشمان پر از پرسش بی پاسخ روز با من غریبه است و من تنها میمانم
کاسهء لبریز از رقابت روز نبرد دستی با دستی دیگر
برای یک سکهء بیشتر یا کمتر با من غریبه است و من تنها میمانم


و به عشق شب لحظه های بی حوصلگی را اندازه میگیرم
تا شب چادر زیبای سکوت را بر سر دشت بکشاند
و عادت مهربان آرامش را به خانه ام بیاورد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 20:25  توسط   | 

 

دلتنگیهای ادمی را باد ترانه ای میخواند

                               رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

                                                         و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند

 

 

از بختیاری ماست شاید     

                              که انچه میخواهیم

            یا بدست نمیاید       

                             یا از دست میگریزد

 

 

 

 

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم

 

شاید بهتر ان باشد که دست در دست یکدیگر دهيم

                                                  بی   سخنی !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 17:10  توسط   | 

 

اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن

همه اطرافشو خار و خس بکارند

اگه ديوار بکشند دور وجودش

اگه تهمت بزنند به تار و پودش


عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ....

گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 10:15  توسط   | 

 

باد در لابه لای برگها می پیچید و خبری را در گوش درختها می سرود.


برگها به هر طرف که باد می وزید می رقصیدند. اما برگهایی که گوششان تیزتر بود با شنیدن خبر باد رنگشان زرد می شد.


مگر باد با آنها چه می گفت؟


باد خبر رسیدن پاییز را می داد و برگها در شوق دیدار پاییز، مثل عاشق زردروی، رنگ می باختند!

 

میترا عاشق پاییزه!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 17:3  توسط   | 

 

قسمت میدم پشت سرمن
من مسافر گریه نکن
گریه نکن

بیشتر از جونم من دوستت دارم
این دم آخر گریه نکن
گریه نکن

میبرم با خود من کوله بار خاطره ها رو
گریه نکن

میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن

بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه
گریه نکن

بر میگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه
گریه نکن

توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن

خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
.
.
.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:45  توسط   | 

امروزم بالاخره این امتحان تغییر رشته رو استاد کردیم رفت
تا ببینیم چی میشه !!!


""تا یار که را خواهد و میلش به که باشد""


الانم سرم هم میگیجه هم میدرده
می خوام برم لا لا تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 13:17  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:32  توسط   | 

دلم ميخواست بازم تو رو.يه شب تو خواب ميديدمت.مثل گلاي نيلوفر .از روي آب ميچيدمت.بازم ميشد با هم ديگه كنار دريا بشينيم.يا بپريم به آسمون.آبيه عشق رو ببينيم.دلم ميخواست با هم ديگه .تنهايي رو قال بزاريم.دل بكنيم از اين قفس .براي هم بال بزاريم.سر بزاريم رو دوش هم.براي هم گريه كنيم.با همه مهربون باشيم.براي هم گريه كنيم.يه پل رو آبا بزنيم.دو رنگي رو دور بزنيم.به مركز عاشق شدن.نقطه پرگار بزنيم.بگيم به هم از دل و جون من ميمونم تو هم بمون.نريم سراغ ديگرون.پا نزاريم رو قولمون.اگه يكيمون بميره . اون يكي آروم نگيره.عاشق بمونه تا كه هست .چون كه به عهدش اسيره.يعني اينا خياليه.فقط يه قاب خاليه.داشتن تو براي من آرزوي محاليه. كاشكي ميشد كه روياهام رنگ حقيقت بگيرن.تموم درد و غصه ها تو جاي سرد بميرن .كاشكي ميشد كه تا ابد من و تو مال هم باشيم.براي پرواز از قفس پراي بال هم باشيم.

 

(اینا همش خیالیه!!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 19:48  توسط   | 

طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه
حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه

هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه
عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه

عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره
چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره

کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک
غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک

چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا
در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا

خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال
پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال



+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 18:20  توسط   | 

جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد

تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه!!
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه!!

هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون

ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون

گول ميزنيم خودمونو , به آبو رنگ زندگي
عاشقي رو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي!!!

به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم

روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده

با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت


جمله دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 11:30  توسط   | 

 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.


ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.

ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.

خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.

اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.

شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.

خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.

خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.

خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.

عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.

ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.

ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.

ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.

خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.

ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.

ليلي! زندگي كن.

اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 18:9  توسط   |