|
|
|
|
|
با تو رفتم بی تو باز آمدم میتی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 20:10 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.
من اومدم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 16:51 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 12:20 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدای من
باورم نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداجون ازت متشکرم الهی من قربونت برم خداجون،الهی من فدات بشم خداجون خیلی دوست دارم خداجونم خیلی خاطرتو می خوام، تا اخر عمرم متشکرم
میترا
این جز معجزه هیچی نمی تونه باشه!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 20:34 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
جانباز لاغر، شکسته و روی ویلچر، انگار نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو. سلام کرد. ضبط را گرفت جلویش، لطف کنید حالا که جنگ تمام شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگویید نگاه کرد.. خاطره!؟ من هیجده ساله روی این صندلی چرخ دار هستم.خوبه؟
بعضی حرفا اونقد بزرگن که آدم از گفتنش می ترسه. ولی باید اونارو کوچک کرد تا بشن در حد و اندازه فهم ما آدما!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 14:20 توسط
|
|
||
|
|
|
|
من قصر آرامشم را در پشت دیوار بلند شب ساخته ام بر پلک بسته چشمانم گلاب پاش صبح گلاب سفید روز را میپاشد فضای نا آرام و لغزندهء روز با من غریبه است و من تنها میمانم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 20:25 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگیهای ادمی را باد ترانه ای میخواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند از بختیاری ماست شاید که انچه میخواهیم یا بدست نمیاید یا از دست میگریزد
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم شاید بهتر ان باشد که دست در دست یکدیگر دهيم بی سخنی !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 17:10 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 10:15 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
باد در لابه لای برگها می پیچید و خبری را در گوش درختها می سرود.
میترا عاشق پاییزه!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 17:3 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
قسمت میدم پشت سرمن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:45 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
امروزم بالاخره این امتحان تغییر رشته رو استاد کردیم رفت تا ببینیم چی میشه !!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 13:17 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
دلم ميخواست بازم تو رو.يه شب تو خواب ميديدمت.مثل گلاي نيلوفر .از روي آب ميچيدمت.بازم ميشد با هم ديگه كنار دريا بشينيم.يا بپريم به آسمون.آبيه عشق رو ببينيم.دلم ميخواست با هم ديگه .تنهايي رو قال بزاريم.دل بكنيم از اين قفس .براي هم بال بزاريم.سر بزاريم رو دوش هم.براي هم گريه كنيم.با همه مهربون باشيم.براي هم گريه كنيم.يه پل رو آبا بزنيم.دو رنگي رو دور بزنيم.به مركز عاشق شدن.نقطه پرگار بزنيم.بگيم به هم از دل و جون من ميمونم تو هم بمون.نريم سراغ ديگرون.پا نزاريم رو قولمون.اگه يكيمون بميره . اون يكي آروم نگيره.عاشق بمونه تا كه هست .چون كه به عهدش اسيره.يعني اينا خياليه.فقط يه قاب خاليه.داشتن تو براي من آرزوي محاليه. كاشكي ميشد كه روياهام رنگ حقيقت بگيرن.تموم درد و غصه ها تو جاي سرد بميرن .كاشكي ميشد كه تا ابد من و تو مال هم باشيم.براي پرواز از قفس پراي بال هم باشيم. (اینا همش خیالیه!!!)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 19:48 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 18:20 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه!! خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه!! هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون گول ميزنيم خودمونو , به آبو رنگ زندگي عاشقي رو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي!!! به سادگي دل ميديم واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 11:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 18:9 توسط
|
|
||