تبليغاتX
...آرامش توفانی...

 

 

زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست            گر ســر کنم شکايت هجــــــران غريب نيست

جانـــم بگير و صحبت جانـــانه ام ببخـــش            کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست

گمگــــشته ی ديـار محبـــــت کجـــــا رود              نــــام حـــبيب هست و نشان حــــبيب نيسـت

عاشـــــق منـم که يار به حـالم نظر نکـرد             ای خــواجه درد هســت و ليکــن طبيب نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 23:3  توسط   | 

اینو از تو نظرات قبلی برداشتم
خیلی خوشم اومد ازش
این زهرا اووووچولو یه وقتایی یه چیزایی میگه من  میشم:

امان از دست این بچه ها

دیوونه ها خدا شونو دوست دارن
دیوونه ها خیلی ها رو دوست دارن.
دیوونه ها یه وقتی عاشق بودن
همه ی عاشقا هم یه وقتی دیوونه می شن .
میگن دیوونه ها فقط می خورن و می خوابن _ کی میگه؟
دیوونه ها می تونن پرواز کنن !!!
دیوونه ها پیش محبوبشون می رن
بعضی وقتها هم پیش خداشون می رن.
دیوونه ها بی دلیل اشک می ریزن .. بی دلیل می خندن.
کی می دونه تو دل دیوونه ها چه خبره ؟
وای چه غوغاییه . . .
می دونم دل دیوونه ها خیلی بزرگه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 23:3  توسط   | 

 

خواهم تو شوی
 محبوب دلم
 چون نرگس من
 دیوانه من
 رویت رخ من
 سویت ره من
.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 14:54  توسط   | 

 

اینم قالب جدیدم

بازم مرسی مرد قبیله

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 23:0  توسط   | 

 

جمعهء ساکت
جمعهء متروک
جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگيز
جمعهء انديشه های تنبل بیمار
جمعهء خميازه های موذی کشدار
جمعهء بی انتظار
جمعهء تسليم


خانهء خالی
 

خانهء در بسته بر هجوم جوانی
خانهء تاريکی و تصور خورشيد
خانهء تنهائی و تفال و ترديد

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاوير
 


آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگی من چو جويبار غريبی
در دل اين جمعه های ساکت متروک
در دل اين خانه های خالی دلگير
آه، چه آرام و پر غرورگذشت


در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

.

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
 ولبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد.

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:17  توسط   | 

 

    به کجای این شب آویزم قبای ژنده ام را                    آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم

از نگاه شور دیوان تلخم ای شیرین وزین پس              جان خود را در پناه چشمهایت می نشانم

خدایا !

سنگین آمده ام و با کوله باری از گناه سبک بازم گردان !

خدایا !

سبک آمده ام و با دستهایی تهی سنگین بازم گردان !

خدایا !

همه عشقها جاده های منتهی به تست .موانع را از پیش پای وصال بردار !

ای خدای مجیب !

کدام دوست هر گاه بخواهیم حاضر است ؟! کدام محبوب هر گاه که بخواهیم پاسخگوست ؟!...اگر تو هیچ

نگفته بودی جز همین کلام که : اجیب دعوه الداع اذا ذعان ( هر گاه مرا بخوانند پاسخ می گویم ).برای

آتش زدن به جان عاشقانت کفایت میکرد . تو عین اجابتی به ما خواندن بیاموز !

ای خدای رمضان !

میهمانی تو دعوت به نخوردن و نخواستن است . دعوت به پرهیز و ستیز است . همچنانکه دوست داشتنت

دعوت به پذیرش ابتلا و بلا . به ما تفهیم کن که تو جهان را چگونه نگاه میکنی ؟

ای خدای شب قدر !

شب قدر بی تردید مجرای نزول برکات توست . ظرف وجودمان را برای پذیرش برکاتت وسعت بخش !

خدایا !

کاری بکن که دل قرار بگیرد!!!!

                                                                                                (قسمتی از مناجات سیدمهدی شجاعی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 17:1  توسط   | 

 

 

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل نما.    ( سوره مبارکه نمل 79)

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش.    ( سوره مبارکه زمر/53)

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن.   (سوره مبارکه فاطر 29-30)

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.  (سوره مبارک غافر60)

آنگاه که دوست داری کسی هماوره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.  (سوره مبارکه بقره 152)

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان.  (سوره مبارکه طه14)

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روی تو باز است.  (سوره مبارکه قصص 67)

 

خوش به حال پرنده!!

دلم هوای آسمونو داره !!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 14:33  توسط   | 


امروزم یه روزی بود مثل روزای دیگه با یه فرق کوچولو و اونم اینکه : "تولدم بود "

امروز هم رز سفید گرفتم، هم صورتی، هم قرمز

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:44  توسط   | 

ستاره کوچولو به زمین نگاه کرد، چند لحظه بعد اشک تو چشاش جم شد، آروم گفت: یعنی آدم من کدومه؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:39  توسط   | 

 

همین الان الان از خوابیدن  خیلی خوشم میاد.......

از اینکه همین الان پاشم از رو صندلی برم ولو شم رو زمین از همه بیشتر خوشم میاد

برم چشامو ببندم و بخوابم

خواب........

از کاکادو خوشم میاد...

از حموم خوشم می اد...

از اینکه ساعتاها بشینم زیر دوش............... خیلی بیشتر خوشم میاد........

از مادر ای. کی.یو.سان خیلی خوشم می اومد ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا از پسرش دور بود؟ مگه دوسش نداشت، خوب پس چرا نمی آوردش پیش خودش.....

از اون ساندویچ چرکولکیای بیرون دانشگاهم خوشم میاد!!...

(چرکولکی: خیلی بهداشتی!!!)

از صدای اومدن sms خوشم میاد!

از اینکه در دسترس نباشه بدم میاد...

از اینکه در دسترس نباشم ولی خیلی خوشم میاد...

از معصومیتی که میگن تو چهره دارم خوشم میاد...

از کسایی که اینو میگن هم خوشم میاد...

از اینکه چشام وحشیه بیشتر بیشتر خوشم میاد...........

از کمپوت گیلاس خوشم میاد...

از آسانسور خوشم میاد...

آسانسوری که هیشکی توش نباشه بیشتر خوشم میاداااا....

از آخر ماه بدم میاد...

از گزارش عملکرد  دادنای ماهانه بدم میاد...

از سالانه ش بیشتر از اون بدم میاد....

از ایمیلای ringo خوشم میاد...

از یاهومسنجر بدم میاد...

از این  خیلی خوشم میاد...

از بوی کتاب نو خوشم میاد...

از دیوونه ها بیشتر خوشم میاد ...

.

.

.

تو چی ؟ از چی خوشت می آد بیشتر ازهمه؟

 

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 18:57  توسط   | 

 

 

 

 

یه افسانه قدیمی چینی می گه :

هزارن سال قبل 10 تا خورشید تو آسمون می درخشیدند و این 10 تا خورشید انقد زمین رو گرم کرده بودن که امکان کشاورزی برای مردم وجود نداشت. تااینکه مرد جوان و قوی پیدا میشه و با تیر و کمونش 9 تا خورشید و می زنه و فقط یکیشون باقی می مونه ...بعد از اون دیگه مردم به خوشبختی و شادی می رسن و اون مرد جوون هم خیلی مشهور میشه. تا اینکه مرد جوون به الهه ای برخورد می کنه و اون بهش میگه هر آرزویی داری بگو تا برآورده اش کنم مرد جوانم می گه تنها آرزوم اینه که من و معشوقم تا ابد زنده بمونیم. و گیاه جاودانگی رو طلب می کنه. الهه اون گیاهو بهش میده ولی میگه این گیاه فقط یک نفر رو جاودانه میکنه !!!

تیرانداز جوان نتونست تصمیم بگیره که کدومشون اون گیاهو بخورن. اونو به همسرش میده و میگه یه جایی مخفیش کنه و خودش برای شکار از خونه خارج میشه. مرد طمع کاری حرفای اونارو می شنوه و می خواد که گیاهو از زن بگیره. زن هم اونو توی دهانش پنهان می کنه و لی .... ناگهان گیاه رو می بلعه و اتفاق عجیبی می افته...

حس کرد که بدنش روشن و روشن تر شد و به سمت آسمون حرکت کرد. نمی تونست خودشو متوقف کنه. گیاه جادویی تاثیر خودشو گذاشته بود . اون به ماه رفت و همیشه در اونجا ماندگار شد...

مرد جوان وقتی از شکار برمیگرده متوجه ماجرا میشه و هرشب در نیمه ی شب به مهتاب و نور ماه خیره میشد و حسرت می خورد که چرا باعث این جدایی شده و همسرش زودتر از زمان مقرر مجبور به ترک اون شد.

بر اساس همین افسانه است که عاشقای جوان که اظهار عشق و دوستی دارن ( با اعتقاد به این موضوع که ماه در نیمه فصل پاییز از همه سال درخشانتره ) تو نور مهتاب علاقشون رو به هم ابراز می کنن... و برای زیادتر شدن اون تو این شب دعا می کنن.

پس بجنبین تا دیر نشده... تا ماه نیمه شبای پاییز تو آسمون می درخشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 14:2  توسط   | 

 

 گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود


يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت
 با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار


فك نمي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
 يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود
چي مي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود


قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن
يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن
 روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار!!!


دیشب خواب !!! دیدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 12:24  توسط   | 

 

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم!!!

دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم میریزند
ما باید بدویم و دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

ما باید پدرانمان را دوست بداریم
وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند
برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران، پدران، پدرانمان را
ما باید دوست بداریم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 13:42  توسط   | 

 

فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
مثل شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه

 

پاییز اومد و دلتنگی هام شروع شد.
ولی دوسش دارم...

تو چی ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:47  توسط   |