|
|
|
|
|
چند وقتیه می خوام از ایلیا بنویسم . هربار که می رم و لوح دلش رو می خونم افسوس می خورم که چرا آدمای اینجوری انقد زود از پیش ما می رن خیلی چیزا داشت که بخواد آدمو تحت تاثیر قرار بده حتی برای لحظه ای و همین لحظه لحظه هان که برکت می دن به زندگیت. مرگ ایلیا ...نه شهادتش ....
می دونم خیلی دیر شده ولی ... ايليا هر ساله، شب بيست و يكم ماه رمضون ميرفت جمكران؛ آخه شش سال پيش، شب بيست و يكم، تو مسجد جمكران، ايليا مسلمان شده بود. لوح دل ایلیا و همینطور ارمیا رو بخونین...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:9 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:0 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
همه می گن چرا نمی نویسی!! منم می گم : دوست دارم خموش تو باشم !!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:33 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است
نگاه کن که غم درون ديدهام نگاه کن
میترا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:4 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
I know that you are not the moon.
I know that you are not the sun…
I know that you don't love me, as much as I love you…
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 11:6 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم !
. . . میتی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 22:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
«بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است»
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:12 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم كسي حرف دلش را نگفت من بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري: هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلام هايم را هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم من آن زلال پرستم در آب گند زمان كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم غريب بودم ، گشتم غريب تر اما: دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 9:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حالت آسمون........
بزن باران به نام هرچه خوبیست لااقل وقتی دلت تنگه راحت می زنی زیر گریه....... بزن باران که بیصبرند یاران بدون اینکه بترسی........ نمان خاموش گریان شو به باران بترسی کسی اشکاتو ببینه .......بهت بخنده....... یا حتی دلش برات بسوزه و بخواد بهت ترحم کنه....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 16:24 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دو چشمانت چمنزاران من پيش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش، نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها آه ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغی در سکوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد این دگر من نیستم، من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیرهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یکدم بیالاید به غم آه ،می خواهم که برخیزم زجای همچو ابری اشک ریزم های های ای نفس هایت نسیم نیمخواب شسته از من لحظه های اضطراب ای مرا با شور شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چوت تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی -------------------------------------
خیلی وقتا هیچی مثل شعرای فروغ آدمو آروم نمی کنه!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 20:56 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
خستمه..............|+|+|+|+|+|
بازآی و بر چشمم نشین ای دلفریب نازنین! آخرین سرمشق کلاس خطم بودااا.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 19:44 توسط
|
|
||
|
|
|
|
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد كودك با ناميدی گريست خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت.....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 21:36 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
برآتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 10:4 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
بنـــــمای رخ که باغ و گلستانـم آرزوسـت آوارگـــی کـــوه و بیـــــابانـــــم آرزوســــت یک دست جام باده و یک دست زلـــــف یار رقصـــی چنین میانـــه ی میدانم آرزوســـت دی شیخ با چـــــــراغ همی گشت گــرد شهر کز دیـــــو و دل ملولـــــم و انسانم آرزوسـت گفتنـــــــد یافت مـــــی نشود گشتـــــه ایـم ما گفــــــت آن چه یافــت می نشود آنم آرزوست...!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 21:36 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
نيست رنگی كه بگويد با من اندكی صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: وای، اين شب چقدر تاريك است!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 20:35 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سحر آرام ولی غمگین تاب آمدن ندارد و مهتاب تاب تابیدن. ناله ای از چاه می آید! و مرغابیها متوحش به سویش می دوند. صدایش می زنند، التماسش می کنند و به پایش می افتند. باور میکنی درهم جان میگیرد و ردای علی را در بر میگیرد.انگار قلب رئوفی دارد. اما ای انسان! از دیوارهای کوفه بوی عفن می آید، بوی شقاوت و پلیدی، تاریکی و ظلمت به حدی است که چشم ، چشم را نمی بیند.... حجربن عدی هراسان در جست و جوی مولا در کوچه های بی وفای کوفه می دود و علی (ع) با گامهای استوار و با صلابتش، با هیبت و شکوه ازلیش از راهی دیگر به محراب می رود تا جام ابدی وصال را از عشق به محبوبش لبریز کند و با صوت خوش الحانش بر پیکراهل آسمان لرزه افکند تا ندای "فزت و رب الکعبه" را به عرش برساند. هیهات که مهتاب هم شرمگین است و نور سرخ رنگش محاسن زیبای علی را خضاب کرده است.تادیگر ناشناسی نباشد که در تاریکی شب شام یتیمان عرب را ببرد. ای چاه! دیگر چه کس در کنارت بنشیند و با جگری سوخته از خار در چشم و استخوان در گلویش بنالد. ((مردی خسته در میان مردم و ملول از هر آرزویی که به ستوه آمده است))، بگذارید برای نخستین بار به آرامش ابدی برسد و به دیدار گل یاسش بشتابد....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 18:38 توسط
|
|
||