تبليغاتX
...آرامش توفانی...
 

یعنی همه چی تو اینا خلاصه می شه؟؟؟

به نظر شما مسخره نمی آد؟

اصلا میشه عشق و علاقه رو با اینا....

به نظر شما عشق و علاقه رو با چی میشه فهموند...؟؟؟

بیایید همیشه همدیگه رو دوست داشته باشیم....

کار سختیه؟؟

اگه اینجوری باشه هر روز که هیچی هر لحظه ولنتاینه...

امروز یه دوستی یه جمله ی جالب واسم آف گذاشته بود:

" مهربانی را در کودکی یافتم که آب نباتش را به دریاچه انداخت تا شیرین شود!"

 

...............................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 21:34  توسط   | 

 

آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.

برو!
هرجا که می‌خواهی برو
اما
دورتر از يک نفس نرو.

آتش؟
بگو آتش
و من کف دست‌هام را
روی پوستت شعله‌ور کنم

کلمات را مثل گلبرگ
زير پای تو می‌ريزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی.

رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بين نفس‌های تو
به التماس می‌اندازم

ياس به نخ می‌کشم
کلمات را
به گردن تو می‌آويزم
که بوی من
خوابت را حرام کند.

از نديدنت هی می‌ميرم
به اميد ديدنت
هی نو به نو
زنده می‌شوم.

تنها يک ميز برای من بخر
همين
و نان،
جوهرم که تمام شد
مرا هم ببر دلم باز شود
در بازار پرندگان،
بعد بيا روی ميز بخواب
ببين چه داستانی می‌نويسم
از آن ملافه‌ی ‌سفيد
و اندام تو.

چه انتظار بيهوده‌ای است خورشيد
که تو را
به دستانم
هديه نخواهد داد

بوی نارنج می‌دهی
عشق من!
بهار می‌آيی
يا پاييز می‌رسی؟

حالا که در آغوش منی
شب‌ها مرا می‌فرسايند
که بودنت در دستانم
از خيال به خاطره بدل شود
و مرا در نبودنت تجزيه کنند.

باز عاشقت شدم
داشتم آهنگی گوش می‌دادم
که شبيه موهای تو بود.

مثل يک جعبه جواهر
که در بيابان به دست آدم داده‌اند
نمی‌دانم باهات چکار کنم

هيچ کس
دگمه‌های مرا
باز نکرده بود
جز تو
که می بستی و باز می‌کردی
نمی‌ديدی دگمه‌ی آستينت
به يقه‌ام دوخته شده
و نگاهت بر لب‌هام.
دال يادم رفته بود يا ميم؟
بوسيدن که يادم نمی رود
عشق من!

                                                                                         (عباس معروفی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:46  توسط   | 

وَ اَتَممناها بِعَشر!
حج را نيمه تمام رها كرد. از جانب عرفاتِ خاك به سمت ميقاتِ افلاك رونهاد. «حجرالاسود» را وا نهاد تا حنجره را براي فرياد بلندترين آواز حقيقت و رساترين ترنم آزادگي، بر بام رفيع‌ترين گودال عالم در جدال خنجرها هجرت دهد. حجرالاسودي سرخ در انتظار توست.

اي مسافر كعبه، اي مظلوم‌ترين حاجي، دامن سياه شبي سهمگين، عطشناك جرعه‌نوشي از پرتو آفتاب وجود توست. بيا اي تجسم منا و تمنا، اي حقيقت حج و جهاد.

حراميان، احرام سفيدت را آغشته به خون مي‌خواهند. بيا تا بعد از تو، رنگ‌ها تعبير تازه بيابند. بيا تا رنگ‌ها و نيرنگ‌ها براي هميشه در ننگستان تاريخ، بر پيشاني زبون‌ترين شبه‌آدم‌ها نقش ببندد.

«حسين»، احرام را براي يك بار پوشيدن به تن نكرده بود، نه حتي براي پوشيدن كه براي يك‌رنگي، نه، بي‌رنگي. حج را كه تجربه «مردن» در عين «بودن» است، به چهل روز كشاند تا «بودن» را در عين «مردن» سرمشق كند. براي من، براي تو، براي ما.
در عشق بمير تا بماني زنده

ادامه مطلب

وحيد خليلي اردلي

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:19  توسط  

 

دلم نوشت اموون بده....

اگرچه زشت اموون بده....

بزار بیام جهنمم میشه بهشت....... اموون بده

اموون بده....

اموون بده ... فقط یه بار...

این لحظه رم دووم بیار....

گناه نمیشه مهلتی....... به من بدی بزرگوار

بزرگوار....... اموون بده...

فقط یه بار..... اموون بده.....

امون بده..... اموون بده

باری تا آسمون بده...........

.

.

.

این آهنگو خیلی دوست دارم...

حال و هوای دلم این آهنگیه الان...


دلم تنگه واسه خیلی چیزا......

دلم تنگ شده واسه شبای جمکران......

با همه ی سختی هاش...

اینبارهم نشد.... ولی به یه همچین جایی خیلی نیاز دارم... خیلی......

می دونی الان چندوقته که....

همیشه گفتم بازم میگم:

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:44  توسط   | 

از شاملو

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

[]

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

[]

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده‌گان اين سال
عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.

[]

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دريا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌های تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.


( دلم می خواد فقط شعر بنویسم از شاملو... فروغ... سهراب..و دلم.....)

دلم؟؟؟؟؟؟!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 14:26  توسط   | 

 

 

سرگذشت

مي خروشد دريا.
هيچكس نيست به ساحل دريا.
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك.

مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او ،
پيكرش را ز رهي نا روشن
برده در تلخي ادراك فرو.
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش.
و دير وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را.

رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت.
با خيالي در خواب

صبح آن شب ، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر ،
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر.
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
از شب طوفاني
داستاني نه دراز.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 20:52  توسط   | 

 

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره . خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا . پوست سینشو درید و قلبشو کند و انداخ توی دریا . موجی اومد ونه دلی موند ونه ادمی.

خدا.... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاش تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر دادو دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند نه آدمی.

خدا دیگه داشت کم کم عصبانی می شد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینش . ولی مگه این آدم آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینشو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون اسمون. دل ادم مثه یه سیب سرخ قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه دیگه... خدا گف.... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود . خدا اینبار که دل رو سر جاش گذاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه .... بسه.

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل.. چقدر نفس کشیدن براش سخته شده . دس کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درس شد. واین برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت . آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مرواری می شد بر می داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه وقفسو برداره .

اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرف. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته..... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ....اونقد دردش اومد دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.

......

خدا از اون بالا همه چیرو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و اسمون و جنگل.

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصیدو رقصید.

چرخیدو چرخید.

آسمون رعد زد و برق زد .

دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد یه فرشته با چشای سیاه مثه شب اسمون با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل اومد جلو و دس کشید روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید . هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو دید که با همون یه دل که نه صد دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه....خیلی بیشتر.

پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو در بیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دو سه تا دیگه از اونا رو هم می کند.

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومد جلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سینشو چسبوند به سینه آدم.

خدا از اون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش یواش نصفه هشد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.

آدم با چشاش می خندید.

فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست. ادم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدارو بوسید.

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

 

ما هم آدمو با فرشتش تنها می زاریم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:21  توسط   | 

 

عکسای قالبم loud نمی شد واسه همینم برگشتم به قالب اول.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:48  توسط   | 

 

"دوستت دارم" را
در دستانم می‌چرخانم
از اين دست به آن دست.
پس چرا
هروقت می‌خواهم
به دستت بدهم نيستی؟


به ديوار هم تکيه نکن
خدای من باش
بگذار به همه‌ی بندگانت حسادت کنم
به ماه و خورشيد و ستارگان و زمين
بگذار بسوزم
آنقدر بسوزم
که از جنس آتش شوم.

درخشيدم با تو
نگاه کن به چشم‌هام
شعله‌وری حالا

.

.

.

 

عباس معروفی

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:5  توسط   |