تبليغاتX
...آرامش توفانی...

دلنوازانه
نوعروسان بهار
بتو تبریک مرا گویندی
که بود عید و همه سال
ترا فرخنده.

 

 

خوب بید جیگر؟؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:15  توسط   | 

 

 

به اندازه ی همه ی گیلی گیلیایی که توو دنیا هست ....... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 14:24  توسط   | 

من امروز بجای میترا می نویسم ; اگر چه نوشتهام به نوشتهای میترا نمیرسه اما دوست ندارم وبلاگش خالی باشه . این نوشته رو تقدیم میکنم به میترا عزیز و امیدوارم که هر کجای این کره خاکی هست خوب و خوش و سلامت باشه.

روي دروازه قلبم نوشتم:

ورود ممنوع!

دل پريشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت.

اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش. گفت: من سواد ندارم!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:21  توسط   | 

دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو

 

                                                                         میترا

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 17:17  توسط   | 

 

 

عاشق ،همه دم، فكر رخ دوست كند
معشوق،كرشمه اي كه نيكوست كند
ماجرم وخطا كنيم واولطف وعطا
هركس چيزي كه لايق اوست كند 

این روزا یه جورایی هیجان زندگیم زیادی زیاد شده...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:19  توسط   | 

 

 

آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار…
    بگذريم!

اين روزها
    خيلی دلم برای گريه تنگ است!

(خداجونم خیلی دوست دارما..................

بازم میسی......)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 20:47  توسط   |