تبليغاتX
...آرامش توفانی...
 

دلم گرفته است ، به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه خاموشند ، چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد و کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

------------------ - - - ------- ---- -- ----- ----- - - - - - - - - ----------- - - - ----- - - -------

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:30  توسط   | 

 

چشمه ساری در دل......

آبشاری در کف........

آفتابی در نگاه....

فرشته ای در پیراهن..............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:6  توسط   | 

 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي؟
از كجا ،‌ وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من
بي ثمر ميگردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري - باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه ترا منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو ، فريب

قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... ايواي
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام ، آي ! كجا رفتي؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند.

 

مهدی اخوان ثالث


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:56  توسط   | 

اگه تو گوشِت گفتم دوست دارم ...و بعدش فرار کردم ... چی کار می کنی؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:12  توسط   |