تبليغاتX
...آرامش توفانی...
 

_مامان!
_ چيه پسرم؟
_ مي خوام يخورده استراحت كنم. به غير از ساناز و سارا و پانته آ و پارميدا و
مونا و ناتاشا و الناز و الهه و مريم و سوگل و نازنين و ركسانا، هر كس كه زنگ
زد بگو من خونه نيستم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:1  توسط   | 

 

در طلبت رفت به هر جا دلم....

 

پ.ن. به قول یه بنده خدایی:مرده شور هرچی پسرو ببرن که بدون اونانمی تونم زندگی کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:31  توسط   | 

امروز صبح­ که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در ح­الی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 10:0  توسط   | 

 

دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم.

 

۱- خستمه

۲- سر دردمه

۳- بی تو گرممه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 16:16  توسط   | 

 

وایسا زندگی! من می خوام سوار شم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط   | 

 

خستمه.... بیشتر از همه ی خیلی ها....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:59  توسط   | 

 

 

کوچک ِ خوب ِ دیروز ِ دور  ِمن................

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:44  توسط   |