تبليغاتX
...آرامش توفانی...
 

چقد دلم واسه اولین قالب وبلاگم تنگیده بود....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:29  توسط   | 

 

شل سيلور استاين داستانی داره به نام به دنبال قطعه ی گمشده
که واقعاً حکايت زندگی ما آدمهاست :
...قطعه اش را گم کرده بود و خوشحال نبود.
    و در خلال قل خوردن اين شعر را می خواند : آه من بدنبال قطعه گمشده ام   می گردم آهای من آمده ام به همه جا سر می زنم و بدنبال قطعه ام می گردم ، گاهی زير بارش برف يخ می زد اما بعد از مدتی با تابش خورشيد دوباره گرم می شدو چون قطعه اش را گم کرده بود نمی توانست سريع قل بخورد پس گاهی توقف می کرد تا با يک کرم صحبت کند.         
     از اقيانوسها خشکيها و درياها گذشت از باتلاقها و جنگل ها از کوهها بالا    رفت و  پايين آمد،تا اينکه يک روز قطعه ای را ديد:
- گمشده ام پيدا شد
  قطعه گفت : صبر کن ، من قطعه گمشده تو نيستم من قطعه خودم هستم  حتی اگر   قطعه گمشده کسی بودم گمان نمی کردم به تو تعلق داشته باشم
-  اوه متاسفم 
 و قل خوران به راهش ادامه داد قطعه های ديگری ديد يکی بزرگ ، يکی کوچک يکی تيز يکی چهارگوش.
يک روز به نظرش رسيد قطعه کامل راپيدا کرده اما آنرا محکم نگرفت و گمش کرد.
بار ديگر خيلی محکم نگه داشت و آنرا خرد کرد. به راهش ادامه داد 
 ماجراهای زيادی برايش اتفاق افتاد درون گودالها افتاد به ديوارها برخورد کرد .تا اينکه يک روز به قطعه ديگری برخورد کرد که مناسب به نظر می رسد
 - سلام تو قطعه گمشده کسی هستی؟
 - نمی دانم
 - خوب شاید می خواهی قطعه خودت باشی
 - ميتوانم هم قطعه خودم باشم هم قطعه کس ديگری
 و قطعه اورا کامل کرد و قل خورد و رفت و چون کامل شده بود سريعتر قل خورد .آنقدر که ديگر نمی توانست برای صحبت کردن با کرمی لحظه ای بايستد .نتوانست آواز شادش را بخواند: فکر کرد  آه پس که اينطور ، ايستاد....
و به آرامی قطعه را زمين گذاشت و آرام قل خورد و پيش رفت و آهسته زمزمه کرد : " آه من آمده ام به همه جا سر می زنم بدنبال قطعه گمشده ام می گردم
      آهای من به دنبال قطعه گمشده ام می
گردم"

 

  -با رسيدن به هر هدفی در مقابلش چيزای ديگری رو از دست می ديم
  باهر انتخاب ، گزينه های ديگرو خط می زنيم.

-بعضی وقتا هم بعد از رسيدن به اون هدف نمی دونيم چطور بايد ازش مراقبت کنيم و از دستش می ديم گاهيم اينقدر وسواس به خرج می ديم .که خودمون نابودش می کنيم.

-قطعه گمشده وجود ما به لحظه های ما معنا ميده.

-شما هم قطعه گمشده دارید ؟ چقدر واسش ارزش قایلید؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:0  توسط   | 

 

 

دوباره داره اون روزای گرم خمیازه های کشدار شروع می شه............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:53  توسط   | 

 

فقط ۳ ماه و ۶ روز دیگه فرصت دارم ۲۲ ساله باشم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:17  توسط   | 

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر!

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:29  توسط   | 

 

دلم هوای جمکران داره...........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 7:44  توسط   |