|
|
|
|
|
نبسته ام به کس دل ...
زمن هرآنکه او دور... چو دل به سینه نزدیک ... به من هرآنکه نزدیک... از او جدا جدا من...
نه چشم دل به سویی... نه باده در سبویی... که تر کنم گلویی... به یاد آشنا من...
ستاره ها نهفته ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:51 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفِ ما بسيار وقتِ ما اندک |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
کیمیا خاتون رو تموم کردم. کتابش دو بخش بود بخش اولش تقریبا مثل رمانهای امروزی بود و شیرین و روان... و اما بخش دومش که بیشتر جنبه ی تاریخیش تو این بخش نشون داده شده بود سنگین تر بود و جذاب تر... کیمیا دختر محمد شاه ایرانی بوده که بعد از مرگ محمدشاه مادرش بعنوان همسر دوم به عقد مولانا در میاد و ساکن حرم مولانا میشه و ....
می تونید برید کتابو تهیه کنید و ادامه ی داستان رو بخونین. چه غم انگیز بود سرنوشت این خاتون و من در تمام لحظه های سخت و پردرد این خاتون دل خوش داشتم به پایان این غصه و اون لحظه ی وصلی که انتظار او و علاءالدین پسر مولانا رو می کشید... ولی.... و چه کوتاه است فاصله ی میان خوشبختی و درد... و اما عنصر زمان ... " چیزی که عشق ازل از آن فارغ و رهاست. همان عاملی است که خود غلاف همه ی آیات و نشانه ها و آثار امواج کل هستی است. اما هستی کل از آن فارغ است.. آن را بر ما همه فایق کردند و با آنکه هیچ نمی دانیم چیست و اندک درکی از واقعیت آن به ما نداده است اما دوست به آن قسم ها می خورد. ... آن همانا عامل زمان است که قسم حضرت حق است و بسی کارها در زمین دارد. اگر باور نداری به همه ی آنچه می شناسی بیندیش! " " همه چیز در زمین میراست و از همه میراتر همین عشق زمینی است" دلم یه عشق اثیری میخواد همین. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:5 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از صب داشتم رو نشریه کار میکردم. خیلی خسته کننده است ولی وقتی پرینت نسخه ی نهایی ش رو گرفتم و گذاشتم تو آلبوم کلی حال کردم یه شعرم دکتر ع... برام خوند از اخوان ثالث. بعدشم شروع کردیم به تعریف و تمجید از اخوان... یکی اون می گفت یکی من الانم می خوام زودتر کاسه کوزه امو جم کنم برم خونمون بخوابم...... این روزا شدت خواب آبالودگیم بیشتر شده و از هر برای فرصتی برای رسیدن به این هدف شومم استفاده می کنم راستی اون شعر رو این پایین می نویسم. خواهشا با دقت بخونین مخصوصا اون جاهایی که هایلایت کردم تا نهایت احترام به این اثر وزین ادبی به جا آورده شود زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من! ای شط شیرین پرشوکت من! ای با تو من گشته بسیار درکوچه های بزرگ نجابت درکوچه های فروبسته ی استجابت در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود در کوچه باغ گل ساکت نازهایت در کوچه باغ گل سرخ شرمم در کوچه های نوازش در کوچه های چه شبهای بسیار تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها بی هیچ از لذت خواب گفتن در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند گهگاه اگر از سخن باز می ماند افسون پاک منش پیش می راند ! ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک! ای شط زیبای پر شوکت من! ای رفته تا دوردستان! آنجا بگو تا کدامین ستاره ست روشن ترین همنشین شب غربت تو ؟ ای همنشین قدیم شب غربت من ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور آنجا بگو تا کدامین ستاره ست که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:5 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم خیلی خوبه. end of energy ام انگار همه ی خستگی ها و دلتنگی های این چند وقته رو از وجودم کشیدن بیرون این نسیم می دونست من چه مرگمه ها... ولی خودم باورم نمیشد (عجب پست لووس و بی مزه ای شداا. اومدم اینجا میگم های... من امروز حالم خیلی خوبه... خوب به ملت چه ربطی داره؟! خوبه که خوبه... بلدی که... انقد بگو تا بازم چشم بخوری دپرس بشی این چند وقته چند تا کتاب دستمه که همشون نصفه کارن.. ژوزف بالسامو ی الکساندر دوما فوق العاده است! از اون کتابایی که خط به خطشو قورت میدم نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) و کیمیا خاتون در مورد این یکی بعدن بیشتر توضیح میدم. عشقبازی ناپلئون که از اینترنت گرفتم. حس خوندنش بهم دست نمیده... کلا نسبت به ایبوک ها اینجوری ام... احساس می کنم مصنوعی ان. حتما باید چاپ شده باشه تا احساس کنم کتابه!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:8 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
خستمه....... مثل خستگي بالهاي پرنده ي كوچيكي كه آغاز پروازه نخستين بال گشودن براي نخستين پرواز و بيشتر از همه تو اين دنياي خاكي و ميون اين همه ادم جوراواجور و رنگانگ بدنبال آرامشي ام كه مي دونم يه جايي همين دور وبراست.... نزذيك من... شايدم داره به جستجوي من مي خنده... اين ارامشو ميشه تو نگاه دختر بچه اي ديد كه يه بار ازم پرسيد "تو ميدوني خونه ي حاكم كجاست؟ آخه من منتظر پسر حاكمم كه قراره يه شب بياد و منو ببره... همون دختر بچه اي كه عاشق رنگ صورتيه... يا توو نگاه اون پيرمرد مهربوني كه هر روز صبح مشغول تميز كردن محوطه است و من چقد دلم ميگيره وقتي از كنارش رد مي شم و بايد بهش بگم خسته نباشيد و اونم با سلام و صبح به خير جواب منو ميده دلم ساحل دريا مي خواد چون هم وسيعه هم بزرگ و هم بي انتها... اونقد كه مي توني همه ي دلتنگيهاتوخستگي هاتو بريزي توو دامنش بدون اينکه نگران دلتنگيش بشي.... بعد دريا دلم آتيش مي خواد.... هميشه به شعله هاي آتيش كه نگاه مي كنم.... خالي ميشم از همه چيز... يه حسي بهم ميده كه ....راجع بهش چيزي نگم قشنگتره.... دوست دارم براي خودم همين جور بكر و دست نخورده بمونه.... (امروز صب يه نفر حرف جالبي زد... گفت دلتنگيه اينجا با دلتنگيه اونجا خيلي فرق ميكنه.... به نظرم جالب اومد...)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:43 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم یه جوریه....... گرفته؟! نمی دونم؟! از اون وقتایی که ادم نمی دونه چشه..... حالش بده؟! خوبه؟! فک کنم یکم کلافه باشم... اه ه ه ه ه... حالم بدتر شد... از وقتی از مسافرت برگشتم اینجوری شدم.. دوست داشتم همون جا بمونم... نه... دوست داشتم خونه می موندم... کاش می موندم خونه.... ولی نمی شد... دیروزم همین کارو کرده بودم... وبلاگ نسیمو خوندم.. بهش حسودیم شد.. آدم اگه بخواد از یکی یه خبری بگیره باید چی کار کنه؟؟؟؟؟ آدم اگه نخواد اون نفره بفهمه که اون ادمه خواشته ازش خبری بگه چی ؟!!! میشه؟!! اصلا به درررررک. به من چه.... یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره....... دارم خفه می شم از بی حوصلگی و کلافگی.... کاش یکی بود این کلاف رو از هم باز می کرد دلم زند می خواد... با نسیم... بستنی ام داشته باشه... با اون قاشق چوبیا... همونایی که قرار بود نسیم واسم بگیره ولی یادش رفت سرم درد داره... با این وضعیت اگه برم زند که حتما ... بی خیال... مثل همیشه............ این جریان مداوم و همیشگی زندگی.... و مرگی که تمرگیده..... (پريود روحي كه مي گن الانه ها....) اینم برای حسن ختام: تو را به جای
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 17:4 توسط
|
|
||