تبليغاتX
...آرامش توفانی...
 

قابل توجه دوستان و آشنایان و وابستگان و پیوستگان و ...

میترا خانم رفتن مسافرت

حالا اینکه چرا این نکته رو گفتم :

واسه اینکه بدون استثنا از وقتی که شناختمش ٬ هر وقت به این محل خاص که یه جورایی زادگاهش میشه رفته ٬ اولن که همه عالم و آدم رو به فراموشی میسپره ٬ اصلن انگار نه انگار که متعلقاتی داره !!! نمی دونم آب به آب میشه ٬؟! حالا هر چیزی که میشه این خاصیتشه دیگه ٬  کاشکی که فقط متعلقاتشو یادش بره ٬ جونه شما هر سری که رفته اومده ٬ اصلن انگار یه شاهراه دیگه واسه خودش باز کرده و بیخیال راهی که قبلن داشته میرفته ٬ با کلی هیجان و چیزای جالب و اتفاقای جدید برمیگرده ٬ کلی هم شادمانه میشه و سرزنداگانه از مسائل موجود و با لبخند همیشگی ادامه میده ٬ تا ایشالله دفعه بعدی که بازم بره ...

به خوده بنده که بارها و بارها این موضوع غریب والوقوع به اثبات رسیده ٬ تا همین نیم ساعت پیش که طی عملیات کالینگی که با هم داشتیم ٬ هنوز پاش به اونجا نرسیده ٬ علائم تغییرات درش ظاهر شده ٬ حالا میاد و باز من راپورتشو بهتون میرسونم ... اینجام نشد بیاید وبلاگ خودم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:45  توسط   | 

دیشب یکی از نادرترین اتفاقات زندگیم رخ داد

خدایی از دیشب تا حالا تو کفم اساسی

تو کف این کار خدا

وقتی قراره یه اتفاقی بیفته همه چیز دست به دست هم میده که بیفته حتی اگه تو با انواع و اقسام پدرسوخته بازیها سعی کنی جلوی اون اتفاقو بگیری

خیلی باحال بود! یه ضد حال اساسی و در نتیجه ------ >دنیا خیلی کوچکتره از اونیه که فکرشو می کنی!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط   | 

................................................

اونی که زیر پات گذاشتی دل ه...!

(خودم با خودم بودم. به هیشکی هم ربطی نداشت.)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:44  توسط   | 

بدترین وتلخ ترین اس ام اسی که تو این چندساله دریافت کردم خبر رفتن خسرو شکیبایی بود. از اون روز خیلی سعی کردم اینجا ازش چیزی بنویسم ولی نتونستم .... دریغ از یه خط... یه کلمه یا حتی یه نقطه....

 

امروز این ایمیلو خوندم دلم نیومد نذارمش:

خاطرات يك مرده

ناردانا...ناردانا
ناردانا سي ام....
آتامون.....آنامون...
بير . دانا سي ام
« نار دونه...نار دونه
ناردونه هستم
براي پدر و مادرم
يكي يك دونه هستم....
قطعه اي از يك ترانه آذري
قديمي...


يادت هست خانومي. هميشه تو آشپزخونه
وقتي غذا درست مي كردي اين ترانه آذري را زمزمه مي كردي . من هم ميومدم پشت سرت مي خوندم كه نه خانومي تو
« يكي يك دونه من هستي همين .»بعد تو ريز مي خنديدي و من هم تو دلم قربون خنده هات مي رفتم . يادت هست؟ اسمت «ناردانا» است اما من هميشه تو رو خانومي صدا مي زدم . خانوم تمام
نار دونه هاي دنيا .


ببين خانومي وقتي تو اين قبرستون خبري ميشه، مرده ها ياد يه خاطره در زمان زنده بودنشون مي افتند . وقتي هامون رو رو شونه آوردند تو قبرستون، نمي دوني چه خبر بود . مثل اين كه همه آدماي شهر اومده بودند اين جا، خيلي شلوغ شده بود. سنگ قبر ها را لگد مي كردند، بدون ملاحظه .

صداي آخ و اوخ مرده ها بلند شده بود، خوبه كه من طبقه اول اين قبر دو طبقه هستم، فكر كنم سنگ گرانيت قبرم خراب شده، از بس آدم زنده بخاطر هامون اومده بودند اين جا و از روي سنگ قبر من با ساير دوستاي مرده ام رد شدند. زنده ها كه نمي فهمند ما مرده ها دوست نداريم لگد مال بشيم . خانومي وقت كردي سنگ گرانيت قبر من رو عوض كن .

آره خانومي شلوغ بود من هم ياد اون قديما افتادم...يادت هست؟ با اصرار تو براي پنجمين بار رفتيم سينما...باز هم براي ديدن فيلم هامون ... توسينما پشت ما يه زن و مرد بودند . جلوي ما هم دو تا دختر جوون . چراغ ها خاموش شدند فيلم شروع شد يادت هست خانومي؟ سرت رو آوردي جلو دم گوش من هي مي گفتي «شوهر يعني هامون نيگا كن چقدر زنش رو دوست داره ياد بگير»
من هم براي اين كه لجت رو درآرم
آروم پرسيدم « خانومي زن هامون تو فيلم كيه؟» تو جواب دادي «بيتا... بيتا فرهي» من هم يواش در گوشت گفتم «خودمونيم خانومي خيلي خوشگله مگه نه؟» يادت هست خانومي بازوم رو نيشگون گرفتي خيلي محكم و در گوشم گفتي «اوهوي... چشمات رو درويش كن فقط به هامون نگاه كن فهميدي؟ امان از دست شما مرداي حيز و چشم چرون .»
خنديدم و با خنده دستت را فشردم و گفتم
«اون فقط اسمش بيتاست اما خانومي
تو... تو خوشگلي بيتا هستي حرف نداري سليقه من هستي همه ميدونند من سليقه خوبي دارم، تو ناردونه من هستي تو همه هنرپيشه ها تك هستي يه ناردونه آذري،
بعد تو هم دست من رو فشار دادي و ريز خنديدي از اون خنده ها كه من هميشه بقربون خنده هات مي رفتم . مرد پشت سري ما رو كرد طرف زنش و با صداي كمي بلند گفت« بكشش هامون د يالا شليك كن زني كه بجاي خونه داري و پخت و پز همش بفكر نقاشي كردنه بميره بهتره بزن ديگه معطل نكن هامون.» زنش همانطور كه مي گفت «هيس... يواش اين جا سينماست ادامه داد من داره يواش يواش گشنه ام ميشه حالا واسه شام چي گذاشتي؟»
مرد هم جواب داد «همون قيمه بادمجون كه تو دوست داري .... ميريم خونه پلو پز رو روشن مي كنيم دوتايي مي شينيم تو تراس مي زنيم به بدن خوبه عزيزم؟»
يادت هست خانومي ما هم سرهامون رو آورديم نزديك هم و شروع كرديم كر...كر خنديدن.» يكي از دختراي صندلي جلويي سر برگردوند عقب و گفت « يواش خانوم
بذاريد ببينم چي شد؟ تو هم سر بردي جلو نزديك اون دختر و پرسيدي «چي چي شد؟ هامون يا زنش؟» دختر هم حواب داد « هامون كه يه چيز ديگه است اما من از زناي هنرمند خوشم مياد.» يادت هست خانومي تو هم كه تعصب هامون رو داشتي جواب دادي «اما هامون يه شوهر نمونه است مگه نه؟»
فيلم تموم شد چراغ ها روشن شدند، دو تا دختر برخاستند سر برگروندند عقب وقتي چشمشون افتاد به تو خيره نگاهت كردند يادت هست خانومي، مات خوشگلي تو شده بودند . دختر دومي با آرنج زد به پهلوي دختر اولي و به تو اشاره كرد و گفت »چشم هارو نيگا كن سميه درست مثل اليزابت تيلور ميمونه... من هم خنديدم داشتند تو دلم قند مي سابيدند .
درسته كه هيچ زني چشم نداره خوشگل تر از خودش رو ببينه اما اون دوتا دختر مسحور خوشگلي تو شده بودند....دختر اولي به تو گفت «واي شما چه خوشگليد خانوم... بعد رو كرد طرف من و گفت
آقا رفتيد خونه براي خانموتون اسفند دود كنيد... خوش بحالتون كه يه همچين زن خوشگلي داريد...يادتون نره ممكنه چشم بخوره دور از جون...» من هم كه داشتم ذوق مي كردم دستت رو گرفتم رفتيم خونه يادت كه هست برات اسفند دود كردم دلم نمي خواست چشم بخوري خداي ناكرده .باز هم مي گم خواهر كوچكترت هميشه حسودي تو رومي كرده، واسه همينه كه مي خواد تو زن برادر شوهرش بشي چون تو هزار تا خواستگار داشتي زن من شدي اما خواهر كوچكترت دلش مي خواست اون زن من بشه قبلا كه گفته بودم اما تو....فقط تو خانومي نه هيچ كس ديگه چه در اون دنيا...يعني دنياي زنده ها، چه اين دنيا پيش من يعني اين جا تو دنياي مرده ها...باور كن فقط تو يكي يك دونه خودم ...عزيز ناردونه خودم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:45  توسط   | 

 

تابستونِ خاک بر سرِ بی شعورِ کثافتِ آشغالِ عوضی.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:45  توسط   |