تبليغاتX
...آرامش توفانی...
 

 یه بطری آب معدنی+یک بسته شکلات تک تک

اینست سهم من از روزای ماه مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:16  توسط   | 

#‌ وقتي خاطره هاي آدما زياد ميشه ديوار اتاقشون پراز عكس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه  كه نميتوني عكسشو روي ديوار بزني!

بعضي وقتا يه جرقه كافيه تا دوباره آتيش زير خاكسترو بتركونه به هم! اين جرقه مي تونه يه اس ام اس باشه#  توكه ديوار اتاقمو ديده بودي ديده بودي پر از عكسه. پر از عكس از همه ي خاطره هام . حتي اون عكساي 17 فروردين امسال كه هنوز كه هنوزه ازم مي خوايشونو و منم بهت ندادم حتي عكساي خودتو.

آخه بچه پررو كي گفته من دلم واسه تو بيشتر از همه تنگ ميشه ؟!!

از 17 فروردين 87 تا 21 شهريور 87  (تو اين 5 ماه و 4 روز 54 بار باهم قهر و آشتي داشتيم . حرف آخر همه ي قهر ها : من و تو به درد هم نمي خوريم. اصلا ميدوني چيه من از اولشم با تو مشكل داشتم. نمي دونم چرا تااينجا كش پيدا كرده . همون موقع كه .... بايد تمومش مي كرديم. ديگه حق نداري اسممو بياري. حالم ازت بهم مي خوره. مي فهمي. .... حتي فكر گذروندن  يه ساعتم با تو حالمو بهم مي زنه ....

و اولين حرفاي مشترك تو همه ي آشتي ها: مي دونستم بازم مي خوريم به پست هم. آخه رابطه ي بين من و تو كه به اين راحتي ها تموم نميشه.واسه چي انقد اين شاخه اون شاخه مي پري منكه مي دونم آخرشم واسه خ.و.د.م.ي ببين من و تو هرچقدم تلاش كنيم ازهم فاصله بگيريم بازم نميشه يعني نميتونيم چون تا اخر عمر چشمون تو چشم همه!

اين حرفاي مشترك نه تو اين 5 ماه و 4 روز بلكه تو اين 940 روز از مرداد 84 تا زمستون 86 .

اگه متوسط هر 100 روز روبگيريم 9 بار دعواي اساسي و كات كردن همه چي و نميدونم اين قصه  تا كي مي خواد همينجوري تكرار بشه و بازم تكرار.

قطعا شوق و ذوق من. اخلاق گند تو. غرور لعنتي خودم. سرسختي تو . درون گرا بودنت و   تنوع طلبي افراطي ام توو بعضي از شرايط سخت و .... . و حتي ديگراني كه به عنوان شخص سوم پاشون تو اين ماجرا باز ميشد بي تاثيرنبودن و اسه تجربه ي اينهمه قهروآشتي كه الان كه بهش نگاه ميكنم فقط لبخند مي زنم. همين. و مي دونم اين پايان ماجراهاي من وتو نيست  فقط يه چيزيو مي دونم و اونم اينكه اينبار يه جور ديگه شروع كردي. يه جور متفاوت كه من باورم نميشد تويي كه ..... به اينجاي خط رسيده باشي.هستيم فعلا تا بعد ببينيم چي ميشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط   | 

 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟


پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.


پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .....؟؟؟؟ 

می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط   | 

 

انگار چهره همه ي ادمايي كه هر روز مي بينيمشون تغيير مي كنه. يه جور معصوميت خاصي رو ميشه تو نگاه اكثر ادماي روزه دار  ديد و آرامشي كه مخصوص اين روزاست

لحظات كشدار و شيرين قبل از افطار  و آواي ربناي استاد

همه ي اينا يه طرف و اينكه LG  آدم رو دعوت به ديدن سريالاي ماه رمضون ميكنه هم يه طرف!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:11  توسط   | 

·          امروز مديرعاملمون اومده تو اتاقمون منو همكارم نيومده بوديم برميگرد به رييس مي گه اينا به استقبال ماه رمضون رفتن هنوز نيومده ساعت 9 ميان اداره!

·          همبازي دوران بچگي هام بود . كسي كه بيشترين سهمو از پركردن اوقات فراغت من داشت . بهترين بازي ها بدترين شيطنتها از هرنوعي كه فكرشو بكني! از دكتر بازي و خلبان بازي و فوتبال و هفت سنگ و  دوچرخه و .... و (ميكرو و سگا  واسه بزرگتر شدنيامون بود )گرفته تا لي لي و خاله بازي و يه قل دو قل!

·          گاهي وقتا كه فك مي كنم به اون دوران دلم پرميكشه حتي واسه تكرار يه روزش. دوست دارم يه روز صب از خواب پاشم ببينم شدم ميتي ده دوازده ساله (اوج شيطنتم همون موقعها بود) تو حياط خونه پدربزرگم  بالاي درخت گردو يا رو پشت بوم  يا تو زير زمين و همه دور و بري ها عاصي از ما.  يادمه اولين سيگارو با اون تو حياط خلوت كشيديم  همون موقع ها. انقدر تلخ بود كه باورم نمي شد. يه بارم يه خمير جادويي درست كرديم شامل آرد و آب و زردچوبه و مقادير زيادي فلفل و باهاش شكلات درست كرديم  داديم به دختر همسايه مامان بزرگم

·          هميشه با به  ياد آوردن اين خاطرات لبخند رو لبام مياد  احساس رضايت مي كنم از بچگي هام

ديشب اولين شب زندگي مشتركش بود همين همبازي دوران بچگي هام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط   | 

 

 

داشتم با منوي موبايلم ور مي رفتم  نمي دونم چرا هروقت كه يه كم باهاش ور مي رم يه چيز تازه كشف مي كنم نه اينكه گوشيم خيلي خفنه ها نه! اين فك مي كنم برميگرده به منوي سامسونگ چون گوشي هاي قبليم نوكيا و موتورولابود و منوي اينا زمين تا آسمون با اين يكي فرق ميكنه هر دفه به يه كشف و شهود تازه نايل مي آم

تو بخش مموي گوشيم يكي دو تا پيغام بود:

Shomaramo midam 2st dashti zang bzan khoshal misham: 09367366950

From: kaperti

Date: 21/08/2008

 و دوميش:

Kojaye otobos neshasti???/

تازه يادم افتاد: اتوبوس .موقع  برگشتن از اصفهان. اون دو تا پسر فنگول (شنگول +فشن)  جلوي اتوبوس كه دانشجوي نراق بودن

حالا بماند اين اطلاعاتو از كجا گيرآوردم ولي به جون بچه ام همين الان شماره رو ديدم و اصلنم زنگ نزدم. گذاشتم اينجا هركي دوست داشت زنگ بزنه. سلام مارم برسونه

 

پ.ن. احساس حال بهم خوردگی بهم دست داده با این نوع پست زدنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:2  توسط   | 

 

1-       پنج شنبه تو جلسه اي كه رفته بودم آقايي كنار دستم نشسته بود هيچ توجهي نداشتم بهش ولي از اونايي بود كه هر چند مين يه بار موبايلش زنگ مي خورد اونم موبيالشو وصل كرده بود به كمرش (از همونايي كه چسب داره و موبايلو مي كنن توش و تا زنگ مي خوره جرخ و جرخ درش ميارن و ....) گذاشته بود  و موقع برداشتن با بي خيالي دستشو مي زد به من و ... اولش نخواستم به روي خودم بيارم و لي بعد ديدم نه .... كيفمو گذاشتم كنارم. جو اونجا هم جوري نبود كه بخوام پاشم و جامو عوض كنم. بعد از جلسه بعد از گفتگوي بسيار بسيار  كوتاهي در حد پرسيدن محل كار و اسم وقتي گفت من دفتر آقاي فلاني!!!!  بدون مقدمه گفت بفرمايين بريم بالا دفترم در خدمتتون باشم منم به خيال اينكه طرف داره تعارف مي كنه و ... گفت جدي گفتم . ميتونم شماره موبايلتونو داشته باشم منم (براي اولين بار اينجور مواقع  تو. رودرواسي قرار نگرفتم و خيلي صريح گفتم نه خير اگر كاري داشتين مي تونين با شماره اداره تماس بگيرين

(نکته جالب اینجا بود که من هیچ توجهی به یارو نداشتم طناب و نخ و که چه عرض کنم حتی یه موی نامرئی هم به طرف نداده بودم

2-       امروز صب تلفن كه زنگ خورد اول يه آقايي گفت: آقاي فلاني هستن از دفتر آقاي فلاني بعدم آهنگ انتظار  از كرخه تا راين و ... ديدم همون مرتيكه است بعد از سلام و احوالپرسي  شروع كرد به  توجييه كردن اون درخواست 5شنبه منم تو دلم گفتم يارو حتما احساس خطر كرده و ايول چه باحال زنگ زدن معذرت خواهي كنه و اين حرفا خيلي مودبانه جوابشو دادم  ولي انقد زبل بود شروع كرد اون كارشو در نظر من مثبت جلوه دادنو   تازه داشت منو محکوم می کرد می گفت تا حالا همچنین برخوردی رو به ندرت از کسی دیده بوده و ....  اينكه بد نيست آدم توو حال و هواي همكاري ارتباط خصوصي با همكاراش داشته باشه و .... موبايلو واسه همين از من مي خواسته و ....  منم  لذت مي بردم از ضدحالي كه بهش زدم و گفتم نه هيچ نيازي نيست وخلاصه اصلا فك نمي كرد اينجوري ضد حال بخوره ازم...

3-       يه چيز جالب تر ديگه شنيدم امروز يه نفر برام تعريف كرد گفت شمال كه بوديم برا شنا رفتيم اونجايي كه طرح جداسازي و سالم سازي و اين حرفاست وگفت مايو 2 تكه پوشيده بودم اون خانومي كه خانما رو مي گرده كه موبايلو دوربين و .. نبرن با خودشون داخل ، جلوشو ميگيره و ميگه با مايو 2تكه نمي توني بري داخل. (تا اينجاي قضيه كه يه چيز كاملن عاديه تو مملكت ما)  اينم علتش ومي پرسه  مي گه آب دريا نامحرمه!!!!! بعدم اينكه چون مايوي شما دو تكه است آب دريا كه به بدنتون مي خوره بدنتون تحريك مي شه و اين حرفا!!!!!

 

پ.ن. امروز یه جورایی با me to you  شروع شد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط   | 

حوصله ي هيچ چيز و هيچ كس رو ندارم. صداي رييسمو توي راهرو ي شنوم.همين چند ثانيه قبل بود كه از ته دل آرزو كردم كاش امروز نياد با اينكه توو اين يه هفته ي اي كه از سفر برگشتم  شايد كلهم 3 ساعت كار مفيد هم نكرده باشم.

كتاب خرمگس جلوم بازه ولي اصلا حس و حال خوندنشو ندارم

اين حس و حال خودم يه كم برام غريبه. خيلي وقت بود كه گذرم نيفتاده بود به كوچه ي دپرشن. دپرشن رو مي زنم توو ديكشنري مياد: تو رفتگي‌، گود شدگي‌، فرودافت‌، كسادي‌، تنزل‌، افسردگي‌، پريشاني‌

آره اين حالت خيلي بهم مياد. ميتي ِِ  توو رفته ي گود شده ي دچار فرود افت ِ همراه با كسادي و دستخوش  ِ تنزل افسرده ي پريشان!

صداي دينگ دينگ اس ام اس. كشوي ميزم رو باز مي كنم.  ايرانسل هفته ي دولت رو بهم تبريك گفته اونم فارسي!

 .اون يكي گوشيمو برميدارم آخرين اسا ام اسام: نازنين بهت گفت گواهي تحصيل بياري؟ تا آخر اين هفته مي توني بياري؟

- با جنبه جون داري به چي فك مي كني؟

- ما رسيديم پارك زير انداز داشتين بيارين!

- يادته توو بوستان چي بهت نشون دادم؟ مشكي و قرمزه

-يونيت 4 زبانو بخون شنبه كه اومدي باهم كار كنيم.

- تو 4 سال پيشم مي تونستي ولي با كي و با چه شرايطي خيلي مهم تر از زود انجام شدن اين كاره! اوكي؟

- تو كه سفارش نكردي! بستني اش اصلنم خامه نداشت.

-  من تا 10 مين ديگه ميرسم جلوي خونتون. فك نكني يه وقت دارم به خاطر تو مياما! ميام بستني بخورم

- سلام جوجو من امروز نميام به رييس بگو. هركسي هم از كلاس كامپيوتر پرسيد بگو امروز تشكيل ميشه

- صورتحساب 1/5/87 با مهلت پرداخت 10/6/87 از تاریخ ۲۲/۵/۸۷ تحويل پست گرديد

- فك كنم هروقت من باهاتون  ميام  بيرون ياد ساعت و وقت و مامان و  دير شدن و  ... مي افتي و بچه مثبت مي شي! اوكي خوش باشي.

- میتی چشات بار داره جون خودم مطمئنم. عمه ام بهم گفته. بلدم تشخیص بدم. یه صدقه بده یا تخم مرغ بشکون!

 

پ.ن. کسی رو نمی شناسین واسه من یه تخم مرغ بشکونه؟!

پ.ن.۲و من این قالب وبلاگمو دوس دارم ( pa na pa!!! )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط   | 

 

طبق قوانین مورفی دیشب که مهمونی بودیم و شام رو ساعت ۱۲ میل فرمودم امروز صب باید آزمایش بدم و ۱۲ ساعت قبلش ناشتا می بوده باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:46  توسط   | 

عمر قالب قبليمم به سر اومد

 خيلي دوسش داشتم چون آخرين يادگاري را.... بود برام. ولي چندروزي ميشد كه كامل لود نمي شد....

برگشتم به همون قالب ۴ سال پیش...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:25  توسط   | 

بنده خیلی مشعوفناک شدم از اینکه توانستم در زمینه ی پیاده سازی واجرای سیستم نظام  S ۵  به موفقيت برسم. از خانه تكاني محل كار كه همانا تعويض جاي ميزو صندلي و دفتر و دستك و تميز كردن و بيرون ريختن محتويات كشوها و كمد گرفته تا كيف تكاني و بيرون ريختن آت وآشغالهاي تمام سوراخ سنبه هاي كيفم. ايضا با delet all نمودن تمامي اس ام اساي عشقولانه ي و غيرعشقولانه، محترمانه و دوستانه و غيره اجازه تنفس دوباره به آن بخش از حافظه ي موبايلم كه به گرفت و ارسال اس ام اس   مي پردازد را دادم.

وخلاصه اينكه سه اصل اول خانه تكاني و دو اصل آخر خانه داري را اجراييدم.

البته ناگفته نماند كه پيشنياز همه ي اينها خانه تكاني مغزم * بود كه در اين مسافرت يك هفته اي و با غوطه وري در خلا (شايد شناوري درست تر باشد) به اين مهم نيز دست يافتم.

و الان هيچ چيز برايم لذت بخش تر از نوشتن با خودكار روي اين كاغذ كاهي نيست.

 

*: (یه بنده خدایی اومده اینجا این چرت و پرتای منو خونده بود به یه نتیجه ی جالبی رسیده بود و اونم اینکه تو مغزم جای مخ تخم کلاغ هست) احتمالن می دونسته من بعد از خوندن قصه ی اولدوز و کلاغ ها بود که فهمیدم چقد میشه این موجوداتو دوست داشت!

 

اینم چک نویس پستم:

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 9:40  توسط   |