|
|
|
|
|
حد آدمارو بايد شناخت دلم برات مي سوزه .خيلي. .همين امروز صب بود كه تو چشات نگاه كردم و گفتم همه ي دور و بري هام بدون اينكه هيچ تلاش خاصي بكنم خدا يه كاري كرده و يه چيزي پيش آورد كه دستشون خيلي راحت واسم رو شده و همه رو يه جورايي بهم شناسونده. اگه يكم باهوش بودي سريع مي فهميدي اين جمله من مي تونست شامل حال توام بشه. تويي كه يه بار همين چندوقت پيش سر موضوع مريضيت و ... موبايلتو برداشتي و در جواب اس ام اسي كه داده بودم بهت كه دلم مي سوزه كه اونم دعوت بود . يه دعوت واسه يه دور همي ديگه واسه بهتر شدن حال همه امون و بي خبر بودم از اينكه تو منتظرفرصت نشستي تا بهم شليك كني و...همون موقع بايد همه ي حرفارو بهت ميگفتم و قال قضيه رو مي كندم ولي خدا ميدونه فقط و فقط به خاطر حفظ شدن حرمتهايي كه تا امروز اشتباه ميكردم كه فك ميكردم وجود داره حرمتهايي كه خيلي وقت پيش بينمون شكسته شده شايد اگه اون روز اون حرفابينمون زده ميشد به نفع جفتمون بود ولي سكوت كردم و فك كردم با سكوتم خيلي چيزا برميگرده به وضع سابق خودش ... و به دست فراموشي سپرده ميشه.كاش ميذاشتي حداقل چند ساعت از حرفاي صبمون مي گذشت ... حتما صب تو دلت خنديدي و با خودت گفتي اينو باش يه جوري داره ميگه انگار كي هست و خدا چقد خاطرشو مي خواد. جالبه بعدم خیلی راحت اسم اين مسيج و میذاري گلايه از من به يه شخص ديگه ! و برميگردي ميگي اين اولين باري بود كه داشتم ازت گله ميكردم اونم پيش يكي ديگه. اين يكي ديگه اش خيلي مهمه! ولی تو نمي توني بفهمي چقد و بازم دلم برات مي سوزه. پ.ن. با زيرآبي رفتن هيچ كس به هيچ جايي نمي رسه شايد بعضي ها به يه جاهايي برسن ولي مطمئنم موفقيتشون مقطعيه بازنده اصلي همونان البته خيلي وقتا خودشون متوجه نيستن. عصر يه روز پاييزي سرکلاس الکترونیک
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:9 توسط
|
||
|
|
|
|
|
اگه دزد بودي چي ازم ميدزديدي؟ اولش گفتم از اين اين اس ام اساي بي مزه است ولي بعد كه واسه دوستام فرستادم جواباي جالبي دادن جوابارو عينا مي نويسم: - چشمات - بي خياليت يا صدات يا هر جفتش - اگه عرضه داشته باشم كليد قلبت - منكه دزد نيستم مي ذاشتم خودت بهم يه چيزي بدي. حالا چي ميدادي؟! - چشات و لبات و ... و ... و پولاتو - شوهر نداشته ات! پولت و سياستت - نميدونم بعدن بهت مي گم الان سرم شلوغه اينم سواله آخه تو مي پرسي - ناز نازیاتو نسيم تو مي توني حدس بزني اين جوابارو كيا بهم دادن؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:48 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج شنبه و جمعه گذشته يكي از بهترين روزا بود برام. كلن سال 87 تا حالاش كه سال سفر بوده واسم يه سفر دو روزه همراه دوستام و همكارام و كلي سوژه توپ و باحال يه اكيپ با همه رده هاي سني از 6ساله تا 50 ساله. بماند اينكه اون دو تا دختر 6 ساله يك دهني از همه ي ما .... ! كه خداميدونه. كافي بود به يكيشون يه اپسيلون بيشتر توجه مي كردي..
حوصله ندارم بقيه اشو بنويسم
پ.ن. آقا گزارش تفصیلی سفر رو قراره یکی دیگه و یه جای دیگه بنویسه!! من فقط اشاره کردم و در حد چند خط کوچولو توضیح دادم. بابا دست از سر من بردار دیگه
(اینم دماوند که من عاشقشم
(اينجام نماي بيروني جايي كه بوديم كه از پنجره اتاق گرفتم) پ.ن.۲: چه کوفتیه این N95 (مخصوصا اگه دست رييس آدم باشد!)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:36 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
توي دلم گفتم عزيز دلم، با نگاهت مرا بدوز.به هر جا كه دلت مي خواهد بدوز: به زندگي، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داري در برابر نگاهت من ابر مي شوم دود مي شوم كه بتواني مثل باد بازي ام بدهي نفس گرمت را روي تنم فوت كن ببين چه جوري ناپديد مي شوم... عباس معروفی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:24 توسط
|
||
|
|
|
|
|
و خيلي وقتا دلم تنگ ميشه واسه اون موقع ها اون موقع ها با خوندن يه مصرع از يه غزل آنچنان شوري و حالي بهم دست ميداد كه حاضر نبودم با هيچي عوضش كنم ولي الان به جرات ميتونم بگم بيشتر از يه ساله كه لاي كتاب ديوان حافظ و غزليات سعديمو بازنكردم اون موقعها تنها چيزي كه دوست داتشم ياد بگيرم خوشنويسي بود و شعر از بر كردن خوشنويسي فقط و فقط به اين خاطر كه بتونم باهاش قشنگ ترين شعرارو بنويسم و هديه بدم به بهترينم ولي الان پرم از دغدغه يه عالمه كتاب قلمبه كه هر روز كه نگاشون مي كنم عذاب وجدانم بيشتر ميشه واسه نخوندنش اون موقع ها باور داشتم كه توو گل رز سفيد خدا زندگي ميكنه ولي الان يه شاخه گل رو انقد تو دستم اينور اونورش مي كنم كه گلبرگاش فر مي خورن به هم اون موقعها واسه گفتن "خيلي دوست دارم" نفسم بند مي اومد ولي الان مي گم و مي شنوم اين جمله رو بدون اينكه احساسي در من بوجود بياره اون موقع ها وقتي سردي يا بي تفاوتي از كسي ميديدم برام ديوانه كننده بود ولي الان ميتونم بيتفاوت رد بشم از كنار داغ ترين ابراز احساست بدون اينكه حتي بهش تنه بزنم اون موقع ها سه شنبه شبا دلم واسه جايي پرميكشيد كه آرامشو بهم هديه ميداد و لي الان خيلي وقته كه سه شنبه شبام چيزيه مثل شباي ديگه اون موقع ها خيلي چيزا مثل برق لاكاي رنگاوارنگ(رنگ ووارنگ. رنگارنگ؟!) نمي تونست چشمو بزنه و بهانه اي باشه واسه نماز نخوندنم اون موقع ها واسه خودم قصه ها ساخته بودم از يه جوجو و يه پيشي كه عاشقانه همو دوست داشتن ولي الان فهميدم كه اونجور دوست داشتن فقط توو قصه هاست اون موقع ها عقربه هاي ساعت مچيمونو دقيقا باهم تنظيم كرده بوديم كه هرموقع ساعتو ديديم به ياد همديگه بيفتيم ولي الان خيلي وقته كه ديگه عقربه ي هيچ ساعتي منو ياد هيچ چيزي نمي اندازه
و يه اعتراف: خوشحالم كه مثل اون موقع ها نيستم! پ.ن. دلم می خواد کاپشن بپوشم سینما رفتم. دعوت رو دیدم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:38 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی بد است آدم دروغ بگوید مخصوصا اگر مدیر آدم باشد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:37 توسط
|
||
|
|
|
|
|
فقط دو روز دیگه فرصت دارم ۲۳ ساله باشم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:36 توسط
|
||
|
|
|
|
|
قاتل همیشه به محل جنایت بازمیگردد
منتظر اومدنت بودم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:35 توسط
|
||
|
|
|
|
|
می خواستم یه پست بزنم ولی نسیم زودتر از من اینکارو کرد و از اونجایی که دست به طنز نوشتن نسیمو خیلی بیشتر از خودم قبول دارم پس از اینجا بخونین
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:36 توسط
|
|
||