|
|
|
|
|
...
اين وبلاگم همين جا بايد تموم بشه. مي دونم ديگه اينجا چيزي نمي نويسم اينم ميدونم كه نمي تونم چيزي ننويسم ولي مي رم يه جاي ديگه و يه شروع ديگه جايي كه هيشكي دستش به من نرسه. اينجوري خيلي بهتره واسه هممون! پ.ن. بغضمه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 13:40 توسط
|
||
|
|
|
|
ديدي يه وقتايي كلي حرف داري كه جاخوش كردن توو سوراخ سنبه هاي دلت و هرچقدم بشيني و نازشونو بكشي تا بيان بيرون نميان و روتو كم ميكنن توو ناز كردن! از اونامه. پ.ن. چقد دلم واسه آقاي حكايتي (اسم قصه گوي ماست) تنگ شده ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:40 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل . بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:14 توسط
|
|
||